من و خودم / شناخت خودم

از خودش بدش می‌آد. از  اینکه نمی‌تونه تصمیم بگیره. نمی‌تونه یه راه درست و درمون واسه خودش داشته باشه. اصلا از همه‌ی کارایی که تا الان کرده پشیمونه و دلش می‌خواست می‌شد همه رو shift + delete کرد!! تضادهای درونش تمومی ندارن و  میشیاینکه تحمل خودش رو هم نداره. از اینکه خودش روِ نه توی خونواده‌اش رو دوست داره و نه بین هیچ‌کدوم از دوستاش .

گاهی آدم با موقعیتی مثل موقعیت حامد مواجه می‌شه. جایی که انگار خودش هم خودش رو نمی‌شناسه و از کسی که داره در نقش‌اش زندگی می‌کنه بدش می‌آد. این عدم شناخت و این تنفر، از اینجا سرچشمه می‌گیره که آدم رابطه‌ی موثری با خودش برقرار نکرده باشه! آره، با خودش! آدم رابطه‌های زیادی رو تو زندگی تجربه می‌کنه. رابطه‌های عاشقانه، رابطه‌های کاری، دوستی، خانوادگی، … . توی درگیری‌های تمام این روابط بیرونی، اکثرا آدم‌ مهم‌ترین و موثرترین رابطه‌ی زندگیش  که رابطه با خودش هست رو فراموش می‌کنه. رابطه با درون خودش که درواقع بستر ایجاد روابطِ سالم و موثرِ بیرونیه، خیلی خیلی توی اعتماد به نفس آدم و شیوه‌ی برخورد با اتفاقات موثره.

وقتی رابطه‌ی موثری با خودت نداشته باشی، شروع می‌کنی به سرزنش خودت، بین انتخابای متفاوت و حتی کوچیک سرگردون میشی. این‌که چرا آدم رابطه‌ی خوبی با خودش نداره گاهی به‌خاطر اینه که اونقدر درگیر درس و کار و آدمای دیگه و ….. می‌شه که تمام دنیا در همون براش خلاصه می‌شه ،اما اتفاقی که می‌افته اینه که گاهی از خودش راضی نیست. خودش رو تحقیر و سرکوب می‌کنه، پشیمونی‌ها و سرگردونی‌هاش بیشتر می‌شه و حتی ممکنه از خودش بدش بیاد.

این “خود”ی که هی داریم ازش حرف می‌زنیم، بُعدهای متفاوتی داره. برای اینکه اون رابطه‌ی موثر شکل بگیره، لازمه که ابعاد مختلفِ خودمون رو بشناسیم. بذار یکم بازترش کنیم…

خودِ اجتماعی

هر رابطه‌ای یه جنبه‌ی اجتماعی داره. وقتی داریم درباره‌ی رابطه با خودمون حرف می‌زنیم، درواقع داریم درباره‌ی اینکه اجتماع چه تاثیری بر درون ما می‌ذاره و چقدر روح و ذهن ما رو تغذیه می‌کنه حرف می‌زنیم. مثلا تو اگر آدم درون‌گرایی هستی، در اجتماع به این درون‌گرا بودنِ خودت توجه می‌کنی؟ زمان‌هایی رو تنها به خودت اختصاص می‌دی برای خلوت کردن و در ارتباط نبودن؟ از اون طرف اگه برون‌گرایی، آیا روابط اجتماعیِ موثری می‌سازی تا احساس خوبی داشته باشی؟ اگه این بین هستی یعنی نه کاملا برون‌گرا و نه کاملا درون‌گرا، احساس خوبی داری؟ این دو جایگاه چطوریه؟

خلاصه منظور اینه که دونستنِ نیازهای اجتماعیِ درونی‌، به آدم کمک می‌کنه تا روابط موثری در اجتماع بسازه و جایگاهِ خودش رو در اجتماع بهتر انتخاب کنه و در نهایت احساس خوبی از ارتباطات و جایگاه خودش در اجتماع داشته باشه. برای اینکه بیشتر در این باره بدونی، پیشنهاد می‌کنم اینجا (لینک هویت اجتماعی) رو بخونی.

خودِ عاطفی

چقدر با ‌حالت‌هایِ احساسی و عاطفیِ واقعی‌ات نزدیک هستی و بهشون بها می‌دی؟ منظورم احساسات و عواطفِ یه روزت نیست. اونایی که مدام از ذهنت می‌گذرن و در رفتار و عقایدت تاثیر می‌ذارن. تا حالا زمانی رو گذاشتی برای اینکه قشنگ بشینی این احساسا رو بازشون کنی و ببینی اصلا چی هستن؟ از کجا اومدن؟ رو چه چیزایی تاثیر دارن؟  پیدا کردن رابطه‌ی بین احساسایِ مداومی که داریم با رفتار، گفتار و عقایدِ مداوم، آدم رو به یک مرحله‌ی عمیق‌تری از خودآگاهی می‌رسونه. تو از احساساتت آگاه می‌شی و اگه پیامدهاش رو دوست نداشته باشی، با این آگاهی می‌تونی کنترلشون کنی و اگه برات پسندیده باشه، می‌تونی تقویتشون کنی.

خودِ خردمند  The Intellectual Self

ما عموما مشغول گسترده کردنِ اطلاعاتمونیم. آخرین باری که یه کتابی رو خوندی برای اینکه فقط ازش لذت ببری – نه برای اینکه انشای مدرسه رو بنویسی!- کی بوده؟ یا آخرین باری که یه مهارتی رو برای اینکه دوست داشتی، یادگرفتی بدون اینکه زور مدرسه و پدر و مادر وجود داشته باشه؟ آخرین باری که یه مقاله‌ی علمی رو به‌خاطر جذابیت و علاقه‌ی شخصی خوندی چطور؟ واقعیت اینه که ما همه‌ی عمر وقت آموختن داریم. درسته که دلیلی نمی‌شه الان همین‌طوری بشینیم و هیچ‌کاری نکنیم اما ماجرا اینه که تا زمانی که از دونستن و یادگرفتن این علم‌ها و مهارت‌ها لذت نبری و احساس نکنی چیزی درونت داره ارضا می‌شه، اتفاق مثبتی در رشدت نمی‌افته و احساس بهتری نسبت به خودت پیدا نمی‌کنی. شاید یه جایی حتی از خودت بدت بیاد و احساس کنی نسبت به سنت اصلا آدم دانا و به‌دردبخوری نیستی! بنابراین پیشنهاد می‌کنم هر مثلا دو هفته یه بار، یک روز کامل رو برای مطالعه و یادگرفتنِ علایق شخصی‌ات بذار. احساس خوبی رو که دونستن درون آدم ایجاد می‌کنه، حس کن. هم اعتماد به نفست خیلی بالاتر می‌ره و هم بیشتر از قبل خودت رو دوست خواهی داشت. بنابراین آرامشت بیشتر و دلهره‌ی عقب موندن از دنیات کمتر می‌شه.

خودِ فیزیکی

اینکه با خودِ فیزیکی‌ات دوست باشی به معنی این نیست که خوش هیکل باشی. به معنی اینه که توی بدنت راحت باشی. چاق یا لاغر یا…. مهم اینه که با این وضعیت ظاهری‌ات راحت باشی. بدنت تنها جاییه که تا ابد مامن تو و افکارت می‌مونه. پس چرا بهش توجه نکنی؟ منظور از توجه کردن این نیست که تمام سبزیجات‌های خوب دنیا رو به خوردش بدی و هفته‌ای ۶ روز ورزش کنی. منظور اینه که جایی رو پیدا کنی که در این بدن احساس خوبی بهت دست می‌ده و حس کنی الان با این وضعیت فیزیکی می‌تونی کل دنیا رو پا بزنی. این مسئله به اعتماد نفس در اجتماع خیلی کمک می‌کنه و همین‌طور در باوری که نسبت به خودت داری.

خودِ جنسیتی(هویت جنسیتی)

بعضی آدما شاید اصلا از هویت جنسیتی‌شون باخبر نباشن. چون زیر سوال بردنش، شکستنِ یه تابوی بزرگه و شاید از طرف اجتماع‌های کوچک و بزرگی که توشون هستیم پذیرفته نشه. با وجود این به رابطه‌ای که با جنسیتِ خودت برقرار می‌کنی فکر کن. جدا از تبعیض‌ها و تفاوت‌هایی که از طرف جامعه به آدم القا می‌شه، آیا از دختر یا پسر بودنِ خودت راضی‌ای؟ جنسیت یه غریزه‌ست، بنابراین اگه درک و شهودت می‌گه که درباره‌ی جنسیتت در تعادل خوبی هستی، پس هستی و جای خوبی ایستادی. حواست باشه که این‌جا درباره‌ی رابطه‌ی جنسیتی حرف نمی‌زنیم. درباره‌ی ارتباطی که تو، مستقل از تمام ارتباطات و متغیرهای دیگه، با جنسیتت برقرار می‌کنی، حرف می‌زنیم. اگه می‌خوای در این مورد بیشتر بدونی، پیشنهاد می‌کنم اینجا (لینک هویت جنسیتی) رو بخونی.

خودِ معنوی

منظور از معنوی باخدایی و دین‌داری نیست. درواقع بستگی داره که اعتقاد هر فرد چطوری باشه. برای بعضی معنویت می‌شه ارتباطشون با خدا، برای بعضی می‌شه جادو و خرافه، برای بعضی ارتباطشون با اشیا، برای بعضی علم، ادبیات، روابط انسانی، عشق، و … . خلاصه که تو باتوجه به عقاید و شخصیت خودت، معنویت برات تعریف می‌شه که چیزی/احساسی فراتر از مشاهداتِ فیزیکیِ صِرفه. معنویت تو در چی تعریف می‌شه؟ این سوالِ بزرگ درباره‌ی خدا و هستی نیست. سوالیه برای پیدا کردن اونچه که تو باهاش ارتباط برقرار می‌کنی و بهش باور داری و مبنای دیدگاهت به جهان هست. می‌تونه بررسیِ جز به جز کتاب مقدس باشه، می‌تونه کاشتن یه گیاه تو باغچه‌ی خونه‌تون باشه! اینجا فقط یه چیز مهمه… اینکه تو با این چیزی که اسمش رو می‌ذاریم نیروی معنوی، احساس امنیت کنی ، وقتی بشناسیش  مبنای دیدگاهت به جهان رو شناختی و خیلی از باورها و رفتارهات برات واضح‌تر می‌شن که خودش در نهایت باعث می‌شه خودت رو بهتر بشناسی و این همون چیزیه که الان داریم براش تلاش می‌کنیم.

۵ راه ساده برای اینکه شروع کنی یه رابطه‌ی خوب و موثر با خودت داشته باشی:

  1. به خواسته‌هات توجه کن

یکی از اولین قدم‌های شروع یه رابطه‌ی خوب و مسالمت‌آمیز توجه به  خودته، توجه به نیازهای فیزیکی و اولیه‌ات که شامل خواب و استراحت کافی، تغذیه‌ی مناسب، ورزش کردن و … می‌شه. می‌دونم الان ممکنه از ذهنت بگذره که خب اینا چه ربطی به این داره که من چه حسی به خودم داشته باشم؟ ماجرا اینه که جسم تو، مثل اسبت می‌مونه! برای این‌که با ذهن و فکر و روحت بتازی و از این تاختن خوشحال و سربلند باشی، باید به اسبت آب و دونِ کافی بدی. تا وقتی نیازهای جسمت برطرف نشه، مغزت هم خوب کار نمی‌کنه و همین باعث می‌شه هم از کارات بسیار عقب بیفتی هم نتونی درباره‌ی سوالاتت خوب فکر کنی و به جواب‌هات نزدیک شی و … که همه‌ش باعث می‌شه احساس بدی نسبت به خودت پیدا کنی و آشفته و پریشون شی.

  1. نشاط

در اولویت‌بندی کارهات نشاط رو  در نظر بگیر و تو فعالیت‌هایی که با شور و نشاط همراهن به احساساتت اجازه‌ی بروز بده. حتی پیشنهاد می‌کنم که روزانه یه خوشیِ کوچکی که دوست داری رو به خودت هدیه بدی. مثل قدم زدن یا دویدن تو پارکِ موردعلاقه‌ات، بستنی خوردن، دراز کشیدن کفِ زمینِ سرد، …. .

شاید به نظرت این کارا مسخره بیاد اما باور کن که تاثیر داره. پیشنهاد می‌کنم سری به اینجا (مقاله‌ی احساسات مثبت) هم بزنی.

  1. به دنیای درونت توجه کن

خب قطعا این یکی از مهم‌ترین نکاته. این که تو  به اونچه که در درونت داره اتفاق می‌افته آگاه باشی . پیشنهاد می‌کنم به‌طور روزمره و مواقعی که زندگی خیلی هم معمولیه، این سوالا رو از خودت بپرسی:

به چی فکر می‌کنم؟

الان چه احساسی دارم؟

اگه قرار باشه خودم رو تعریف کنم، چی می‌گم؟

و مواقعی که احساس مشخصی داری، یه “چرا” پشتشون بذار و سعی کن ریشه‌اش رو پیدا کنی.

چرا احساس تنهایی می‌کنم؟

چرا فلان اتفاق انقدر اذیتم می‌کنه؟

چرا از فلان آدم یا فلان پدیده انقدر می‌ترسم؟

اینجوری کم‌کم ریشه‌های احساسای مختلفت رو پیدا می‌کنی و باعث می‌شه کم‌تر روی تمام کارهات اثر بذاره. مثلا ممکنه از اینکه توی جمع حرف بزنی بترسی یا خجالت بکشی. بعد که بهش فکر می‌کنی شاید به این برسی که یک بار در دبستان به خاطر حرفت توی جمع مسخره شدی. حالا که اینو فهمیدی ترست توی جمع‌های غیر مدرسه کم‌تر می‌شه و آروم آروم حتی می‌تونی بهش غلبه کنی. فقط ماجرا اینه که بتونی درست بشناسیش اگه فکر می‌کنی خیلی سخته، کمک گرفتن از مشاور مدرسه یا یه مشاورِ بیرون برای آغاز این کار، کمکِ خوبیه!

  1. روزانه برای خودت وقت بذار

مثلا ۱۰ دقیقه کنارِ چایِ بعدازظهرت در سکوت بشین. یا چند صفحه از کتابی که خیلی همزادپنداری می‌کنی باهاش رو بخون.

کاری که بهت آرامش می‌ده. دور از احساسات هیجانی و ترجیحا در سکوت. خیلی مهمه که روزانه باشه. این بهت کمک می‌کنه هر روز یادت بیاد غیر از آدمای دیگه، درس و مدرسه، خانواده و … فرد دیگری هم هست که تو باید در روزهات بهش اهمیت بدی. باید به خودت فضا بدی تا دقیقه‌هایی در روز برای آدم دیگه یا یه هدف گنده‌ی پراسترس فعالیت نکنه. برای آرامشِ خودت هم وقت بذار و فعالیتی براش انجام بده.

و همون‌طور که بالاتر گفتم، زمان‌هایی رو هم برای یادگرفتنِ علایق فردی‌ات بذار.

  1. با خودت دوست باش!

خیلی جمله‌ی کلیشه‌ای هست. می‌دونم! اما بیا یکم با هم بازش کنیم.. تو، رابطه‌ای که با خودت می‌سازی، تنها رابطه‌ای هست که می‌تونی تضمین کنی تا آخر زندگیت، هر روز همراهته (اگه خوب و موثر بسازیش). بنابراین وقتایی که فکرای منفی و سرکوب‌کننده درباره‌ی خودت تو سرت می‌چرخه، فکر کن اگه دوست صمیمیت همچین حسی به خودش داشت و باهات درمیون می‌ذاشت چی بهش می‌گفتی؟ حالا همونا رو خطاب به خودت بگو (یا حتی تو یه دفتر بنویس). این‌طوری آروم آروم یاد می‌گیری که خودت رو بیشتر دوست داشته باشی و به جای سرکوب و تحقیر کردن خودت  راه بهتری پیدا می‌کنی. راهی که با دوست داشتن همراهه!

رفتن به نوارابزار