احساسات مثبت و تاثیرشون

دوستش بهش زنگ زد که با هم برن بولینگ و حامد با بی‌حوصلگی گفت که نمیاد. هرچی دوستش اصرار کرد و گفت:« بیا، از این حال و هوا درمیای.» گوش نکرد و نرفت. تازگیا با خودش درگیر شده بود و اصلا انگار خودش رو نمی‌شناخت، احساسات خوبش رو هم گم کرده بود. مدت‌ها بود که موقعیت‌ها یا اتفاقایی که خوشحالش می‌کرد و پس می‌زد و کارایی که دوست داشت رو انجام نمی‌داد. فکر کرد بعید نیست که دچار افسردگی شده باشه حتی!

دوستش بعد از بولینگ اومد دم خونه‌شون و به زور کشوندش پایین تا یه ساعتی با هم تو پارک دم خونه‌شون پیاده‌روی کنن . ازش پرسید که چرا نیومده و  وقتی حامد توضیح داد که حوصله نداره گفت که «می‌فهمم. منم یه وقتایی اینجوری می‌شم ولی این جور موقع‌ها وقتی میام پیش شماها یا یه کاری که دوست دارم رو می‌کنم حالم بهتر می‌شه. یعنی اگه همینجوری ولش کنم و بگم حوصله ندارم یهو می‌بینی یه عالمه وقت همون جوری موندم.  آدم یه وقتا الکی خودش  یه سری محدودیت‌ها رو واسه خودش درست می‌کنه وگرنه مثلا امروز، چند ساعت بولینگ بازی کردن واقعا شاید حالش رو بهتر می‌کرد. فردا هم تعطیل بود و نگرانیی بابت درس و مشق نداشت.

احساسات مختلفی هستن که باهاشون روبه‌رو می‌شیم و درکشون می‌کنیم. احساسات چیزایی هستن که کاملا ریشه‌هایی درونی دارن اما دنیای آدم رو شکل می‌دن. تو بسته به اینکه در لحظه چه احساسی داری، بهت خوش می‌گذره یا بد. بسته به اینکه خوشحالی یا غمگین ممکنه روزت رو خوب یا بد توصیف کنی. اگه بخوایم یه دسته‌بندیِ کلی بکنیم، حس‌ها به دو دسته تقسیم می‌شن: مثبت و منفی. مثبتا اونایی که باعث می‌شن تو حالت رو «خوب» توصیف کنی و منفی‌ها اونایی که باعث می‌شن حالت رو «بد» توصیف کنی. خوبه که در طول روز احساسات مثبتی رو تجربه کنیم. خیلی هم سخت نیست. و کمک می‌کنه که آدم بفهمه در چه شرایطی خوشحال و در اوجه! چیا حالش رو خوب می‌کنه؟ چطوری می‌تونه موقعِ ناراحتی به خودش کمک کنه؟

بیا یه کاری بکنیم… یه بارش فکری! پاشو یه کاغذ و قلم بیار و تمام احساساتی رو  که تا حالا تجربه‌شون کردی، رو یه کاغذ بنویس. پاشو دیگه!

چه چیزایی رو لیست کردی؟ احتمالا احساساتی مثل هیجان، خوشحالی، غم، دلتنگی، خشم، عشق، تنفر و …. توی لیستت وجود دارن. حالا بیا چیزایی رو که نوشتی به دو دسته‌ی مثبت و منفی تقسیم کن. یادت باشه که احساسات منفی به بعنی احساسات “بد” نیستن. آدما تا هر دو دسته رو تجربه نکنن، رشد نمی‌کنن. احساسات منفی رو شاید بیشتر به اون دسته از احساسها بگیم که کمی کنار اومدن باهاشون سخت‌تره. یا ممکنه ترجیح آدما نباشه. مثلا معمولا آدما ترجیح می‌دن خوشحال باشن تا غمگین. احساس امنیت کنن تا ناامنی. احساسات مثبت و منفی از تجربه‌های انسانی هستن و درک و شناختنشون، مثل هر مهارت دیگه‌ای قابل یادگیریه. یادت باشه همون‌قدر که حق داری خوشحال باشی، همون‌قدر هم حق داری غمگین باشی. این حق رو برای خودت و آدمای اطرافت هیچ‌وقت نادیده نگیر.

ماجرای اصلی اینه که چقدر بتونی بین این دو دسته تعادل برقرار کنی چقدر از هر دسته تجربه کرده باشی ؟

احساسات منفی چطوری  به آدم کمک می‌کنن؟

احساسات منفی مثل یه چراغ می‌مونن! مقابل تهدیدها یا اتفاقاتی که قراره باهاشون روبه‌رو شیم. اینکه ماهیت هر اتفاق رو ، ( ترس، غم، تنفر….)  بتونیم بشناسیم. مثلا ترسیدن می‌تونه نشونه‌ی خطر باشه. با احساس کردنش، می‌فهمی که الان لازمه از خودت مراقبت کنی یا خشم می‌تونه نشون دهند‌ه‌ی این باشه که یکی داره پا رو دمت می‌ذاره، یا مرزها رو می‌شکونه یا کار غیراخلاقی می‌کنه. در این حالت مثلا می‌فهمی که باید در جایگاهی قرار بگیری که از حق خودت دفاع کنی!

احساسات منفی، باعث متمرکزتر و بیدار شدنِ آگاهی‌مون نسبت به اطراف و درونمون می‌شن.  این  احساسها کمکمون می‌کنن که ماهیتِ اتفاقِ پیش رو بهتر بشناسیم تا بهتر بتونیم باهاش کنار بیایم. احساسات منفی زمانی مشکل‌ساز می‌شن که بیش از حد بشن. زمانی که خیلی زیاد و طولانی آدم دچار احساسات منفی بشه، ممکنه دلزده، افسرده، نگران و کلافه بشه. وقتی احساسات منفی زیاد بشن، مشکلات نه تنها راحت‌تر حل نمی‌شن ، بلکه خیلی سخت‌تر از چیزی که واقعا هستن هم به نظر میان.

هر چی بیشتر تو این دسته از احساسها بمونیم، بیشتر در  درونمون رشد می‌کنن و یه زمانی حتی ممکنه توی این احساسات منفی غرق شیم. نتیجه‌ی این غرق شدن می‌تونه نارضایتی مزمن و اگه همچنان ادامه پیدا کنه، افسردگی و بی‌انگیزگی باشه. برای همینه که می‌گم چیزی که این وسط مهمه، تعادل برقرار کردن بین حس های مثبت و منفیه.

احساسات مثبت چطوری به آدم کمک  می‌کنن؟

احساسات مثبت غیر از اینکه می‌تونن موجب متعادل شدنِ احساسات درونی بشن، فایده‌های دیگه‌ای هم دارن.

گفتیم احساسات منفی باعث متمرکز شدن آگاهیمون می‌شن. کاری که احساسات مثبت با آگاهی و توجه و خاطره می‌کنن، اینه که باعث تقویت این قابلیت های ذهنی میشه . باعث می‌شن که در آنِ واحد اطلاعات بیشتری رو به خاطر بسپاریم و در مغزمون ارتباط بین داده‌ها و ایده‌های مختلف رو بتونیم پیدا کنیم. وقتی که احتمال‌های بیشتری رو ببینیم و مغزمون تواناییِ به خا‌طر سپردن و برقراری ارتباطش بهتر بشه، به طور کل بهتر عمل می‌کنیم. توی فعالیت‌های روزمره، توی امتحانا و شرایطِ خاص. پژوهش‌ها نشون داده آدمایی که احساسات مثبت رو به خوبی درک می‌کنن، خوشحال‌تر، خوش‌بین‌تر، بعضا موفق‌تر هستن و با آدمای دیگه راحت‌تر و بهتر ارتباط برقرار می‌کنن.

اهمیتِ احساسات مثبت

دانشمندان توی پژوهشهاشون مدام به این نتیجه رسیدن که داشتنِ احساسات مثبت چقدر ارزشمند و مهمه. اینا دوتا راهه برای اینکه از این حس‌های مثبت استفاده کنیم:

  1. اجازه بدین حس‌های مثبتتون از منفی‌ها بیشتر بشه!

آره اره. گفتم تعادل برقرار کردن مهمه اما ماجرا اینه که بعد از اینکه تعادل رو برقرار کنی، بتونی ماجرا رو طوری مدیریت کنی که حس‌های مثبتت بیشتر از منفی‌ها بشه، دست و پنجه نرم کردن با مشکلات راحت‌تر می‌شه.

پژوهش‌ها نشون می‌دن که آدم‌ها زمانی بهترینِ خودشون رو نشون می‌دن که احساساتِ مثبت درونیشون حداقل سه برابر احساسات منفیشون باشه . این به‌خاطرِ اینه که احساسات منفی آدم رو کمابیش به سمت خودشون می‌کشن و غرق می‌کنن. قابل درک هم هست چون همون‌طور که گفتیم، احساسات منفی ما رو متوجه یه موقعیت ناخوشایند یا یه مشکل می‌کنن و تمام تمرکزمون رو برای مقابله با اون می‌گیرن.

اصلا از اینا هم که بگذریم، کی به خودت می‌گی که روز خوبی داشتی؟ وقتی احساسات مثبت و منفی‌ات با هم برابر بودن؟ معمولا این اتفاق نمی‌افته. معمولا آدما زمانی معتقدن که روزشون خوب گذشته که احساسات مثبتشون سه برابر منفی‌ها باشه.

  1. مثبت بودن رو هر روز تمرین کن

انجام دادن کارهایی که احساسات مثبت رو درونت تقویت می‌کنن، باعث می‌شه احساس خوشحالیِ بیشتری بکنی، بازدهی بیشتری در کارهات داشته باشی و از حس‌های منفی هم دور باشی. به خصوص وقتایی که داری با خستگی زیاد، ترس، غم، کلافگی، استرس یا… دست و پنجه نرم می‌کنی، خیلی مهمه که حس‌های مثبت رو در خودت تقویت کنی.

ساختن یه عادتِ مثبتِ روزانه کار سختی نیست. دوتا مرحله داره…

یک) احساسات مثبتت رو بشناس و نامگذاریشون کن: روی احساساتت تمرکز کن. می‌تونی همون لحظه‌ای که احساس خاصی داری روش تمرکز کنی و سعی کنی بشناسی‌اش ، می‌تونی هم آخر روز بشینی بنویسی که در شرایط و اوقات مختلف روز چه حس‌هایی داشتی و درباره‌ی ماهیت هرکدوم فکر کنی. مثلا ممکنه احساس غرور کنی وقتی یه سوالی رو جواب می‌دی یا خوشحال باشی وقتی با دوستات دور هم جمعین، یا احساس دوست‌ داشته‌شدن کنی وقتی مادرت توی جشن مدرسه میاد. اوایل احتمالا سخته و هی باید به خودت یادآوری کنی که «به احساساتت توجه کن» اما بعد مثل هر عادت دیگه‌ای ساده می‌شه و تو مدام در حال کشف احساسات جدید درون خودت هستی و همین باعث می‌شه خودت رو  روز به روز بهتر بشناسی.

دو) یه احساس رو انتخاب کن و کارهایی رو برای اینکه اون احساس درونت بیشتر بشه، انجام بده: مثلا فرض کنیم اعتماد به نفس رو انتخاب می‌کنی. چه چیزایی باعث می‌شه احساس اعتماد به نفس کنی؟ چطوری می‌تونی از اطرافت این احساس رو بیشتر دریافت کنی؟ می‌شه که به خودت بگی «من می‌تونم» یا کلا با خودت صحبت کنی و توانایی‌ها و دانشت رو قبل از یه امحان با خودت مرور کنی. یا ممکنه اینکه با شونه‌های صاف و حس قدرت از داشته‌ها و توانایی‌ها، چند دقیقه‌ای تو خونه راه بری، این احساس رو درونت تقویت کنه.

خلاصه‌ی این حرفا اینه که احساسات مثبت باعث اتفاقای مثبتی درون آدم می‌شن. یادت باشه که روزانه براشون وقت بذاری. احساسات مثبت، تو رو به آدم خوشحال‌تری تبدیل می‌کنن.

احساسات مثبت وجود ندارن؟

آره، گاهی آدم احساس می‌کنه اصلا چیزی در زندگی من وجود نداره که بخواد احساس مثبتی دنبالش بیاد. می‌دونی، واقعیت اینه که گاهی یادمون می‌ره وقتایی بوده که احساس خوشحالی کردیم. از ته دل خندیدیم، افتخار کردیم، شجاع بودیم، هیجان‌زده بودیم و …. . دقیقا به خاطر همین فراموشی، خوبه که آدم خاطره نگه داره.مثلا…

همه‌ی اینا رو یه جا جمع کن. تو یه جعبه‌ای که در دسترس باشه و همیشه بدونی کجا باید دنبالشون بگردی و ذره ذره بهشون اضافه کن. این جعبه می‌تونه بهت یادآوری کنه که احساسات مثبت هم وجود دارن و داشتنشون سخت نیست. داشتنشون به آسونیِ دریافت یه کارت از یه دوست یا رد کردنِ مرحله‌ی سخت از یه بازی کامپیوتری یا دیدنِ منظره‌ی روستاست.

وقتایی که حالت خوب نیست یا غمگینی، شاید بد نباشه به این جعبه سر بزنی.

احساسات مثبت رو نمی‌شناسی؟

بیا یه تمرینی با هم بکنیم… من ۱۰ تا مورد از احساسات مثبت رو با یه سری مثال می‌نویسم و تو برای هرکدوم مثال‌هایی بنویس از کارایی که باعث ایجاد اون حس درونی تو می‌شن و توی این هفته تو روی دوتاشون متمرکز شو و تصمیم بگیر کارایی بکنی که این دوتا حس رو در تو تقویت می‌کنن.

  1. نشاط (خوشحال، شاد، خرسند، خشنود)

وقتی با دوستام دور هم جمعیم و می‌خندیم، احساس شادی می‌کنم. مثل هر روز سر ناهار تو مدرسه.

وقتایی که بابا از سفرای طولانی برمی‌گرده، از دیدنش خیلی خوشحال می‌شم. اون هم از دیدن من.

  1. شاکر (سپاسگزار، قدردان)

وقتی به کارایی که مامانم کرده فکر می‌کنم ازش ممنونم و احساس خوشبختی می‌کنم که مادرمه. شاید بد نباشه این هفته یه لیست درست کنم از چیزایی که درباره‌ی مامانم دوست دارم.

وقتی می‌تونم وقتِ ناراحتی یا خشم به دوستم زنگ بزنم و غر غر کنم، احساس خوشبختی می‌کنم و ازش ممنونم که به حرفام گوش می‌ده. می‌دونم که شاید بعضیا همچین دوستی نداشته باشن.

  1. آرامش

وقتی موسیقی کلاسیک گوش می‌کنم، احساس آرامش می‌کنم. شاید بد نباشه هر شب ۲۰ دقیقه قبلِ خواب ، موسیقی گوش کنم.

وقتایی که با گربه‌ام بازی می‌کنم، نازش می‌کنم و اون خودش رو لوس می‌کنه و خُر خُر می‌کنه احساس آرامش می‌کنم!

  1. هیجان‌زده

سر کلاس هنر/ورزش/…. واقعا هیجان‌زده‌ام و خوشحال.

وقتی مونوپولی بازی می‌کنم، واقعا هیجان‎‌زده می‌شم و رو پا بند نیستم. شاید بد نباشه یه برنامه‌ی منظم با بچه‌ها بذاریم مثلا دو هفته‌ای یه بار بازی کنیم.

  1. امید (آرزو، امیدواری)

قبل از بازی فوتبال، امیدوارم که تیم مورد علاقه‌م ببره و این امید، حس خوبی درونم ایجاد می‌کنه. این هفته سعی می‌کنم روی این امیدِ قبل از بازی تمرکز کنم.

آرزو کردن امیدوارم می‌کنه. وقتایی که با نگاه به ستاره‌ها، یا انداختن سکه توی حوض  یا فوت کردن یه قاصدک یا مژه‌ی افتاده‌م، آرزو می‌کنم، امیدوارم. و احساس خوبی دارم. انگار دنیا روشن‌تره. این هفته بیشتر روش تمرکز می‌کنم و حتما یه آرزو می‌کنم.

  1. افتخار (غرور، راضی بودن)

وقتی تو درسی که خیلی توش خوب نیستم، نمره‌ی خوبی می‌گیرم به خودم افتخار می‌کنم. شاید بد نباشه این هفته تلاشم رو بکنم و رو یه مبحثی تمرکز کنم که بتونم توش موفق بشم.

وقتی غذا می‌پزم، احساس رضایت و غرور می‌کنم. شاید بد نباشه این هفته یه شب برای کل خانواده غذا بپزم!

  1. سرگرم (شیطنت، مشغول شده به کار مورد علاقه)

وقتی کتابی می‌خونم یا فیلمی می‌بینم که باعث خنده‌ی از ته دلم می‌شه، واقعا سرگرم می‌شم و از اون دقایقم خوشحالم. شاید بد نباشه هفته‌ای یه فیلم کمدی یا شبی چند صفحه طنز بخونم.

وقتی با پدرم می‌شینیم به جوک تعریف کردن، از لحظه‌های خنده‌دارِ سرگرم‌کننده است.  شاید اصلا بد نباشه یه شب در هفته رو بذاریم برای این کار همیشه. اینکه کنار هم جوک تعریف کنیم و بخندیم.

  1. خلاق

سر کلاس هنر، احساس می‌کنم آدم خلاقی هستم و این حالم رو خوب می‌کنه. شاید بشه که حتی یه کارگاه اوریگامی برم این هفته.

  1. متعجب (وجد)

وقتی به کهکشان فکر می‌کنم، از بزرگی و بی انتهایی‌اش واقعا متعجب می‌شم و این نمی‌ترسوندم. بلکه به وجدم میاره.

  1. مهر و محبت

وقتی کسی رو با مهربونی‌ام خوشحال می‌کنم، احساس خوبی بهم می‌ده. مثلا وقتی به یه پسربچه‌ی سر چارراه، آبمیوه می‌دم یا دوستِ غمگینم رو با یه هدیه خوشحال می‌کنم. این هفته سعی می‌کنم دنبال راه‌هایی بگردم که مهرم رو به آدما نشون می‌ده.

حامد تصمیم می‌گیره تلاش کنه برای اینکه یکم از این سردرگمی دربیاد، از اینجا شروع کنه که احساساتش رو بشناسه. شاید مجبور باشه حتی تو این راه از آدمای اطرافش ( دوست، خانواده، مشاور،…) هم کمک بگیره و بعد سعی کنه که احساسات مثبتش رو تقویت کنه که این حالت دلمردگی‌اش کمتر بشه. هیچ‌کدوم به این معنی نیست که اون دیگه احساس دلمردگی نخواهد کرد یا هیچ احساس ناخوشایندی درونش ایجاد نمی‌شه. فقط معنی‌اش اینه که تصمیمی بگیره برای خوشحال‌تر زندگی کردن. چون در این حالت احتمالا با سختی‌ها هم راحت‌تر کنار میاد.