رابطه با والدینم

کیمیا دیگه واقعا از این وضعیت خسته شده بود. هروقت از تمرین اسکیت بورد میومد خونه دعوا داشتن  که: این چه کاریه انجام می‌دی؟ به جای این کارا بشین درست رو بخون یا بیا با ما فیلم ببین یا…. .

غیر از این، هیچ‌وقت پدر و مادرش نمی‌فهمیدن که وقتی می‌خوان وارد اتاقش بشن باید در بزنن.کیمیا فکر میکرد لزومی نداره که اونها بدونن کارِ خاصی داره انجام می‌ده یا نه. اتاقش حریم خصوصی‌اش بود. باید اینو می‌فهمیدن. تازه اینا چیزای کوچیکش بود . چندوقتی بود که همه‌ش دعوا بود. احساس می‌کرد مادر و پدرش درکش نمی‌کنن. یه وقتایی دلش می‌خواست اصلا از این خونه‌ی پرمحدودیت و غیرِ صمیمی فرار کنه…..

توی خونواده با اتفاقات مختلف و زیادی روبه‌رو می‌شی. یه وقتایی جای بهترین فرزند دنیایی، یه وقتایی جای فرزندی که اذیت می‌کنه، یه وقتایی فرزندی که از دعواهای پدر و مادرش به ستوه اومده، یه وقتایی فرزندی که خوشبخت‌ترین آدم دنیاست!

رابطه با خونواده تو دوره‌های مختلف دچار فراز و نشیب‌های عجیب و غریبی می‌شه. بخش بزرگی‌اش می‌تونه به این دلیل باشه که والدین مقابل تو احساس مسئولیت می‌کنن و با این هدف که بهترین اتفاقها برات بیفته، ممکنه گاهی در تصمیم گیری های تو دخالت کنند. و این دقیقا همون نکته ایه که ممکنه تو رو بسیار خشمگین کنه. از طرف دیگه میل به استقلال تو دقیقا مسئله ایه که اونا رو نگران می‌کنه . خلاصه اگه نفهمیم چطور باید با ماجرا کنار اومد و حلش کرد، دورِ باطلیه که توش گیر می‌کنیم و هر روز از روز پیش ،از اعضاء خانواده خشمگین‌تر و حتی شاید متنفرتر  می‌شیم!

چرا انقدر بین والدین و فرزند جر و بحث اتفاق می‌افته؟

لباسی که می‌پوشی، چیزی که می‌خوری، ساعت رفتن و برگشتنت به خونه، رنگ دیوارای اتاقت، ساعت خوابیدنت، آدمایی که باهاشون معاشرت می‌کنی و …

اینا چندتا مثال از صدها موردیه که در دوران کودکی تماما تحت کنترل پدر و مادر بوده. از شیری که صبح بچه می‌خورده تا لباس خوابی که شب موقع خواب می‌پوشیده. البته این اتفاق بدی نیست. کودک به یه همچین مراقبتی احتیاج داره. به این‌که این تصمیم‌ها براش گرفته شه. چون حقیقتا خودش به بلوغ و شناخت لازم نسبت به این تصمیمها نرسیده. اما وقتی آدم از دوران کودکی می‌گذره و وارد دوران نوجوونی می‌شه، دقیقا زمانیه که باید بعضی تصمیم‌ها رو به تنهایی و برای خودش بگیره. یعنی خیلی نرماله که آدم بخواد نظر و انتخاب خودش رو داشته باشه ، و این اولین قدم برای ورود به دوره‌ی بزرگسالیه.

ماجرا اینه که پذیرش این تغییر از جانب والدین ممکنه طول بکشه و در عین حال ما هم حسِ بزرگ شدنمون کاذب باشه و بیش از حد توانمون ، استقلال بخوایم و در نهایت باعثِ جر و بحث توی خونه بشه.

پس من به عنوان فرزند خونواده ، اولا باید مقابل واکنش‌های پدر و مادرم یه کم صبور بشم و دوما باید کمی واقع‌بینانه به شرایط، خواسته‌ها و توانایی‌های خودم نگاه کنم.

برای اینکه این جر و بحث‌ها فرسایشی و اعصاب خردکن نشه، بهترین راه حل اینه که آروم آروم باهاشون وارد گفتگو شیم. تو گفتگوی مسالمت‌آمیز، خواسته‌ها دقیق‌تر بیان می‌شن و آدم منطقی‌تر می‌تونه ماجرا رو ببینه.

چطوری باهاشون ارتباط برقرار کنیم؟

اینکه مقابلشون جبهه بگیریم و روز به روز خودمون رو بیشتر تو اتاق حبس کنیم، راه حل نیست. از هر منظری بخوای نگاه کنی، تو باید بتونی با اونا ارتباط برقرار کنی. چون توی یک اجتماع (خونه) باهاشون زندگی می‌کنی. چون کارها و رفتارهاتون بسیار در همدیگه اثر می‌ کنن، چون بعضی تصمیم‌ها رو باید با اونا بگیری و … . مهم‌تر از همه، آدم وقتی توانایی برقراری ارتباط رو پیدا می‌کنه، احساس خوبی درونش به وجود میاد به خصوص در مقابل پدر و مادر. وقتی نتونیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم، احساس نداشتن پشتیبان و دلگرم نبودن به خانواده، بدجور کلافه‌مون می‌کنه.

اینا چندتا پیشنهاد ساده برای شروعِ برقراری ارتباط با پدر و مادره که بد نیست یه نگاهی بهشون بندازیم:

این کار واقعا راه رو برای صحبت‌های پیچیده‌تر هموار می‌کنه. مثلا:

مثلا نمره‌ی قبولی درس فیزیک رو نیاوردیم یا برای اردوی مدرسه یا مهمونی رفتن اجازه می‎‌خوایم. این احتمالا مکالمه‎‌ی راحتی نخواهد بود و بعد از عنوان کردنش ممکنه جروبحث بالا بگیره. برای مطرح کردنش چندتا چیز رو در نظر داشته باشیم:

«مامان، می‌خوام درباره‌ی یه موضوعی باهاتون صحبت کنم.. آمادگی نصیحت شنیدن ندارم اما دوست دارم شما بدونین از چی ناراحتم.»

«بابا، برای رفتن به یه اردو با مدرسه اجازه‌ی شما رو می‌خوام. می‌تونیم درباره‌اش صحبت کنیم؟»

صحبت کردن در این باره با آدما کلا سخته. اما یادمون باشه اتفاق بهتری می‌تونه بیفته. به جای اینکه نگرانی از واکنش پدر و مادر از مکالمه منصرف‌مون کنه، بهتره نگرانیمون رو در قالب کلمه‌ها بیان کنیم.

«مامان، باید باهاتون صحبت کنم اما می‌ترسم عصبانی بشین.»

«بابا، یه جورایی ناخوشاینده‌ها… اما فکر می‌کنم باید درباره‌اش صحبت کنیم.»

حتی اگه ممکنه با این جمله‌ها همون اول کار عصبانی بشن ، می‌شه یکم دست به عصاتر راه رفت.

«مامان.. یه چیزی هست که باید بهتون بگم. البته بهش افتخار  نمی‌کنما… ممکنه عصبانی بشین اما دوست دارم باهاتون صحبت کنم. بهم گوش می‌دین؟»

ازشون بپرسیم که مثلا اون موقع‌ها تو ۱۴ – ۱۵ سالگی چطور آدمی بودن؟ چی کارا کردن؟ خیلی هم خوب به قصه هاشون گوش بدیم و حتی گاهی از تجربه‌هایی که بین خودمون و اونا مشترکن، حرف بزنیم . آدم بزرگا معمولا دوست دارن از خاطره‌هاشون بگن و با کسی که دارن براش تعریف می‌کنن حس صمیمیت و نزدیکی  دارن. این می‌تونه بستر رو برای گفتگوهای بعدی هموارتر کنه.

خیلی مهمه که اگه موضوع پیچیده‌ست، کِی بیانش می‌کنیم. معمولا موقع قدم زدن یا وقتی دارن رانندگی می‌کنن می‌تونه فرصت مناسبی باشه. یه موقعی که سرشون خلوته. حتی می‌شه ازشون وقت گرفت. «وقت دارین الان با هم صحبت کنیم؟» یا «لازمه صحبت کنیم. کِی خوبه؟»

قدمهای مؤثر برای صحبت با پدر و مادر جوری که حرفمون رو بفهمن :

  1. اولین قدم همونیه که بالا گفته شد. شکار زمان مناسب! این تجربه رو گمونم تو هم داری که وقتی زمان نامناسبی شروع به صحبت می‌کنیم، همه چی خراب می‌شه. وقتایی که به یه کار روزانه مشغولن، موقع خوبی می‌تونه باشه یا اگر هم سرشون خلوت نیست، بگیم که می‌خوایم باهاشون حرف بزنیم. کِی مناسبه؟ اینکه ازشون وقت بگیری، چندتا فایده داره:
    • متوجه می‌شن که قراره درباره‌ی یه موضوع مهم صحبت کنیم پس حتما وقتی رو خالی می‌کنن.
    • زمانی که مشخص می‌کنن رو به ما اختصاص می‌دن و می‌شه ازشون خواست که کار دیگری نکنن و تمام تمرکز و توجهشون پیش گفتگویی که ما باهاشون داریم باشه.
    • با این کار بهشون نشون می‌دیم که می‌فهمیم درباره‌ی موضوعاتِ مهم لازمه که باهاشون مشورت کنیم. این اعتمادشون رو جلب می‌کنه و بزرگ شدنمون رو بهتر می‌پذیرن.
  1. خیلی خوبه که برای گفتگو از قبل برنامه‌ریزی کنیم. یعنی اینکه اول از همه بدونیم هدفمون از این صحبت چیه؟ چی می‌خوایم؟
    چه موانعی برای رسیدن به این هدف وجود داره؟ دلایل ما برای خواستنش چیه؟ اگه جای  پدر یا مادرمون بودیم، واکنشمون نسبت به همچین خواسته‌ای از جانب فرزندمون چی بود؟چطوری می‌تونیم اعتمادشون رو جلب کنیم؟

مثلا من دیروز به جای اینکه ساعت ۷ خونه باشم، ۹ اومدم. حالا تنبیهم اینه که تا دو هفته حق بیرون رفتن ندارم. پسفردا هم تولد دوست صمیمیمه و خدایی روا نیست که من نباشم. برای اینکه این تنبیه رو بشکونم و بتونم برم، باید بگم که من قوانینِ خونه رو می‌دونم و دیروز دلیل دیر کردنم چی بوده و سعی می‌کنم دیگه تکرار نشه – و واقعا سعی کنم – . حتی اگه فکر کنم ممکنه جواب بده، می‌تونم بگم به جای اینکه دو هفته نرم بیرون، دو هفته ظرفای شام رو من می‌شورم.

  1. ماجرا رو با یه جمله‌ی خبریِ آروم شروع کنیم. «شما خیلی نامردین که به من اجازه نمی‌دین جمعه برم تولد» ، اصلا شروع خوبی برای یه گفتگو نیست و جواب نمی‌ده. در این حالت با دعوا شروع کردیم، اینطوری اونا رو محکوم کردیم و جبهه گرفتیم. «من فکر می‌کنم نامردیه اگه من نتونم حتی یه ساعتم تولد رفیق صمیمیم باشم.» خیلی جمله‌ی بهتریه. بدونِ محکوم کردنِ مستقیمِ اونا، مسئله بیان شده.
  2. دلیلشون رو بشنویم. حتی ازشون بخوایم که دلیل مخالفتشون رو برامون باز کنن. مثلا بگیم: «می‌شه دلیل اینکه نمی‌تونم برم بیرون رو بگین؟ اگه دلیلتون رو ندونم، نمی‌تونم بفهمم چه چیزی توی ماجرا اذیتتون می‌کنه و ممکنه دوباره تکرار شه.»
  3. از نگرانی‌هاشون بپرسیم. یه وقتایی چیزی نگرانشون می‌کنه که اصلا ما به ذهنمون نمی‌رسه و گاهی هم اونا نمی‌فهمن این ماجرا چقدر برای ما مهمه. مثلا خوبه که بهشون بگیم: «از بابت چی نگرانی بابا؟ می‌شه کمکم کنی که منم بفهمم و از نگاه شما هم بتونم قضیه رو ببینم؟» تو این پروسه، اینکه داد بزنیم یا خشن حرف بزنیم هم کاری رو از پیش نمی‌بره تازه بعدا ممکنه باعث عذاب وجدان خودمون شه.
  4. غرغر نکنیم. ماجرا اینه که با غرغر کردن به جایی نمی‌رسیم. هم ما و هم اونها از این وضعیت متنفریم . غر زدن و گریه و ناله کردن راه به جایی نمی‌بره که نمی‌بره!
  5. خوبه که روی خواسته‌مون و اونچه احساس می‌کنیم متمرکز شیم و صادق باشیم. «بابا، من خیلی دوست دارم شما به من اعتماد کنین. چطوری می‌تونم اعتمادتون رو بیشتر جلب کنم؟» صد برابر بهتر از وقتی کار می‌کنه که می‌زنیم زیر همه چی و می‌گیم «شما هیچ‌وقت نمی‌ذاری من کاری رو که دلم می‌خواد انجام بدم». تو حالت دوم ماجرا به یه اخم و نه گفتن فوری و بی‌بازگشت منتهی می‌شه اما تو حالت اول نرم‌تر عمل خواهند کرد!
  6. احترامشون رو نگه داریم. حتی وقتی که خیلی رو اعصابن. اونا پدر و مادرن و اگه بهشون احترام بذاریم، اونا هم احترام ما رو نگه می‌دارن.
  7. اعتمادشون رو جلب کنیم. حتی اگه قبلا یه دور این اعتماد نابود شده، سعی کنیم برش گردونیم. ما به اینکه اونا بهمون اعتماد کنن نیاز داریم وگرنه زندگی هم برای خودمون و هم برای اونا بسیار سخت می‌شه. یه سری پیشنهادایی که معمولا برای جلب اعتماد می‌شه ایناست مثلا:
    • دروغ نگیم.
    • تا جای ممکن طبق قوانینِ خونه عمل کنیم.
    • اگه می‌ریم بیرون، اطلاعات کامل از جایی که می‌ریم رو در اختیارشون بذاریم.
    • از اعتمادشون سواستفاده نکنیم . (مثلا یکی از  خوراکیهایی مدرسه ۲۰۰۰ تومنه، بگیم ۵۰۰۰ تومنه و ۳۰۰۰تومنش رو  بذاریم تو جیبمون!)
    • وقتایی که بهمون می‌گن اشتباه کردی یا یه چیزی تو این مایه‌ها، بحث و جدل نکنیم. خیلی ساده بگیم «باشه، ببخشید.» و بعد دلایلمون رو برای اون کار توضیح بدیم.
  1. توی کارای روزمره بهشون کمک کنیم. این به نظر مسخره میاد اما واقعیت اینه که وقتی مثلا من تو جارو کردن یا تا کردن لباسا یا پختن شام یه شب در هفته کمک می‌کنم، مادر و پدرم می‌فهمن که من برام مهمه که عضوی از خونواده هستم و تو کارای روزانه‌ی خونه خودم رو شریک می‌دونم. این بسیار احساس خوبی بهشون می‌ده و باعث می‌شه سعی کنن تو شرایط دیگه آدم رو بفهمن.

یه وقتایی هم ممکنه ببینیم اصلا هیچ‌جوره  مامان و بابا حرفمون رو نمی‌فهمن. در این موقعیت‌ها می‌شه از یه بزرگتر دیگه که بهش اعتماد داریم بخوایم که باهاشون حرف بزنه. گاهی اونا بهتر می‌تونن همدیگه رو متقاعد کنن.

صحبت یا دعوا؟

گاهی وقتی قراره درباره‌ی موضوعِ حساسی حرف بزنیم، یادمون می‌ره که صحبت کردن با دعوا و جدل فرق داره. اگه از همون اول با نیت دعوا کردن بریم جلو و به اصطلاح شمشیر رو از رو ببندیم، ارتباط موثری برقرار نمی‌شه. فقط یه دعوا و جنگ اعصاب دیگه به قبلیها اضافه می‌شه. باید مسالمت‌آمیز وارد مکالمه بشیم و در طول گفتگو هم خونسردی و آرامش خودمون رو حفظ کنیم. البته معلومه که وقتی قراره از موضوع حساسی حرف بزنیم حفظ آرامش سخته. هیجان هم بخش لاینفک وجودمونه. بعضی از آدم‌ها برای تخلیه‌ی هیجاناتشون قبل از صحبت کردن در مورد موضوعات پیچیده می‌دوَن، به متکا یا بالشت مشت می‌کوین (دیوار گزینه‌ی خوبی برای دست و پاها نیست!) یا به یک موسیقی آرام گوش می‌دن و بعضیا هم گریه می‌کنن. اصلا اینجا (لینک خشم یا احساسات هیجانی) خیلی بیشتر و بهتر می‌شه درباره‌ی کنترل این هیجانات خوند. یه حقیقتی هم که هست اینه که آدم نمی‌تونه باور کس دیگه رو عوض کنه یا اون رو مجبور کنه کاری رو انجام بده که تمایلی بهش نداره. ما هم نمی‌تونیم به اجبار از پدر یا مادرمون بخوایم خواسته‌مون رو –هرچی که هست- برآورده کنن. داد زدن هم فکر و عقیده‌شون رو عوض نمی‌کنه. اما هیچ‌کدوم هم به این معنی نیست که ما تسلیم شیم و از  خواسته‌ی اونا تبعیت کنیم و دست از تلاش کردن برداریم. خوبه که اگه باور داریم خواسته‌مون مهم و مفیده، براش بجنگیم.

برای هر پاسخی هم باید آماده باشیم. گاهی ما تمام دلایل قانع‌کننده‌مون رو می‌گیم و اونا هم دلیلی برای ردش ممکنه نداشته باشن اما همچنان بر پاسخ خودشون پافشاری می‌کنن. گاهی هم باید پذیرفت که الان اونا در مقابل این خواسته‌ی من نرمش نشون نمی‌دن. شاید مثلا ۶ ماه دیگه دوباره باید مطرحش کنم.

یه چیزِ  دیگه هم که هست، اینه که گاهی باید ماجرا رو از زاویه دید طرف مقابل ببینیم. تا وقتی فقط با معیارهای خودمون ماجرا رو بررسی می‌کنیم، نه می‌تونیم دلایل کاملا قانع‌کننده‌ای برای طرف مقابل بیاریم و نه اینکه می‌تونیم آرامشمون رو حفظ کنیم چون پیوسته این عبارت تو سرمون می‌چرخه که ” اصلا نمی‌فهمن من چی می‌گم.” و دقت نمی‌کنیم که گاهی ما هم نمی‌فهمیم اونا چی می‌گن جون سعی نکردیم از دید یه مادر یا پدر به ماجرا نگاه کنیم. در نتیجه نگرانی یا احساس مسئولیتی رو که اونا در هر مرحله از زندگی ما حس می‌کنن، هیچ‌وقت حتی ذره‌ای درک نمی‌کنیم و این دقیقا یکی از عواملیه که باعثِ ایجاد صحبت‌هایی می‌شه که بی‌نتیجه فقط به دعوا ختم می‌شه. از اون گذشته، اینو باید درک کنیم که اونا حداقل دو برابر ما زندگی کردن و تجربه‌های خیلی بیشتری دارن. بنابراین اگه جایی شدیدا باهامون مخالفت می‌کنن، ممکنه به خاطر تجربه‌های قبلی خودشون باشه. در این مواقع شاید بد نباشه خیلی ساده ازشون بپرسیم: «مامان/بابا دلیل اصرارتون در این باره چیه؟ تجربه‌ی به خصوصی داشتین؟ می‌شه برام تعریف کنین؟ قطعا می‌تونم استفاده کنم.» و بعد از شنیدن یا تو متقاعد می‌شی به همون منوالی که اونا اصرار دارن ماجرا پیش بره یا اینکه تفاوت شرایط اونا و خودت رو کامل و با آرامش براشون توضیح بدی و تصمیمت رو بگی. معمولا بعدش متقاعد می‌شن چون تو در این پروسه اعتماد اونا رو جلب کردی و بهشون نشون دادی که هدفت صرفا لجبازی یا مخالفت با اونا نیست.

یه چیزی که معمولا یادمون می‌ره اینه که حرفای طرف مقابل رو هم کامل بشنویم. ما دوست داریم شنیده بشیم اما گاهی خودمون به طرف مقابل گوش نمی‌دیم. شنیدن کامل حرفاشون چندتا فایده داره یکی اینکه بهشون احترام گذاشتیم، بهشون می‌فهمونیم اونقدر بالغ شدیم که معنای یه گفتگوی واقعی رو بفهمیم ؛ می‌تونیم از دلایل خودشون برای رسیدن به خواسته‌مون استفاده کنیم. هم توی موقعیت فعلی هم توی موقعیت‌های بعدی.

احترام به والدین

گاهی رابطه‌ی ما با یه نفر خوب نیست و همین دلیلیه برای اینکه احترام گذاشتن بهش برامون سخت بشه. درمورد پدر و مادر اگه نتونیم بهشون احترام بذاریم ، درواقع اگه نتونیم درک کنیم که قابل احترام هستن، این رابطه بدتر می‌شه و توی جر و بحثا با زیر پا گذاشتن احترام حرصمون رو خالی می‌کنیم و همه‌ی اینا در نهایت منجر به یه رابطه‌ی ناخوشایند، پر استرس و  پر تنش می‌شه.

در گفتگو هایی که قراره بینمون مخالفت پیش بیاد ، یکی از راه‌هایی که کمک می‌کنه به نتیجه خوبی برسیم ، بیان کردن دلایل شخصیه. یعنی چی؟ یعنی اینکه وقتی اونا رو مخاطب قرار می‌دیم، مثلا وقتی من می‌گم «شما همیشه من رو تحت فشار می‌ذاری برای اینکه در اتاقمو نبندم اما نمی‌فهمی صدای تلویزیون نمی‌ذاره درس بخونم و کارامو انجام بدم.»  با وقتی که می‌گم « من وقتی در اتاقم بسته‌ست، تمرکز بیشتری دارم چون سکوت بیشتری توی اتاق هست و می‌تونم به کارام برسم. لطفا این مسئله رو بپذیرین که زمان‌هایی در اتاق من بسته باشه.» ، دوتا تاثیر کاملا متفاوت در اونها اتفاق میفته . حالت اول، خشم و دعوا رو می‌کشه وسط و من اونا رو محکوم کردم. بنابراین اونا هم خشمگین می‌شن و جر و بحث بالا می‌گیره. اما حالت دوم من کاملا از احساس خودم حرف زدم و فاعل اصلی ماجرا هستم . این باعث می‌شه خیلی راحت‌تر مانع موجود از سر راه کنار بره. هیچ‌گونه بی‌احترامی هم به طرف مقابل نشده.

گاهی خوبه که به خودمون یادآوری کنیم وقتای زیادی برامون فداکاری کردن، بزرگمون کردن، برامون زحمت کشیدن و دوستمون دارن. اونا شایسته‌ی احترام و یه رابطه‌ی دوستانه از جانب ما هستن و بد نیست اگه گاهی براشون وقت بذاریم.

البته اصلا منظور این نیست که ما مدیونِ اوناییم. نه! اصلا. حتی اگه احساس می‌کنی زیادی و بیش از اونچه که باید زحمت کشیدن، این انتخاب اونا بوده و تو اونا رو اجبار نکردی.

خواسته‌های ما

خواسته‌های ما چند دسته می‌شن. اگه بخوایم یه دسته‌بندی کلی بکنیم تقریبا این‌طوری می‎شه:

آیا این خواسته ها معقول هستن ؟ خوبه که این رو از خودمون بپرسیم. که خواسته‌های مالی من، به نسبت شرایط اقتصادی خونواده‌ی خودم، معقولن؟ ما گاهی یادمون می‌ره که درآمد کلی خونواده‌ی خودمون با اون یکی خونواده متفاوته –کمتر یا بیشتر- بنابراین گاهی ممکنه خواسته‌هایی داشته باشیم که خونواده نتونه در حال حاضر از پسش بربیاد. اگه این رو باور داشته باشیم که تمام شخصیت و شعور و جایگاه اجتماعی به مقدار درآمد و مدل گوشی و غیره وابسته نیست، خیلی راحت می‌تونیم با این قضیه کنار بیایم.

معمولا اولین درخواست توی این زمینه با شکست مواجه می‌شه! با یه “نه”ی قاطع! طول می‌کشه تا پدر و مادر ما رو به عنوان یه فرد نیمه‌مستقل که قراره رفت‌وآمدهای جداگانه‌ی خودش رو داشته باشه بپذیرن. خوبه که تمام موقعیت‌های بیرون رفتن رو باهاشون درمیون بذاریم و با همون دلایل و ایستادگی و چیزایی که بالا گفته شد، صبوری کنیم تا بهشون برسیم. اینا دقیقا پله‌های اولیه‌ی رشد ماست . به تدریج روزی میرسه که تو دهه‎‌ی ۲۰ زندگیمون میایم خونه و می‌گیم که دارم می‌رم بیرون. دیگه اجازه نمی‌گیریم. اون روز واقعا روز شیرینی خواهد بود اما قبلش هزاران بار باید اجازه گرفت و اعتماد جلب کرد که می‌ارزه، هم به اون تصمیمی که دیگه خودمون می‌گیریم هم به راحتی خیال پدر و مادرمون.

برای اینکه این رو به دست بیاریم باید خیلی مسالمت‌آمیز گفتگو کنیم باهاشون. بگیم که مثلا وقتی بدون در زدن در اتاق رو باز می‌کنن چه احساسی بهمون دست می‌ده و این اصلا به این معنی نیست که داریم کار خلافی می‌کنیم.

یه چیزی که کمک می‌کنه تا ازشون بخوایم که به تصمیم‌ها و انتخاب‌هامون احترام بذارن، اینه که پیش از انتخاب نهایی   باهاشون مشورت کنیم. مشورت واقعی نه فرمالیته! چون قطعا نکاتی رو دارن که بگن و مسائلی هست که اونا به عنوان یه انسان دیگه ممکنه ببینن و من و تو نه. همین‌طور برعکس. ما یه چیزایی رو ببینیم که اونا نمی‌بینن. آخرش تصمیممون رو مطرح کنیم. « مامان، بابا من کاملا متوجه منظور شما شدم. خیلی هم مشورت کردن تو تصمیم‌گیری بهم کمک کرد. من به این دلایل …. فلان انتخاب رو می‌کنم.» اگه شروع کردن به مخالفت و نپذیرفتن، می‌ریم سراغ همون راهای گفتگو دوباره. «من می‌فهمم که شما نگران چی هستی اما می‌خوام این راه رو هم امتحان کنم و بهتون اطمینان می‌دم که مشکلی پیش نیاد. می‌شه خواهش کنم اجازه بدین همین راه رو برم؟»

خواهر/برادری داریم که از ما عزیزتره تو خونه؟

اگه  این احساس رو داریم که مادر یا پدر خواهر یا برادر رو به ما ترجیح می‌دن، خوبه که دوباره به مواردی که باعثِ همچین نتیجه‌گیریی می‌شه، فکر کنیم! ماجرا اینه که ما دوتا در زمان‌های متفاوتی به دنیا اومدیم، با خلق و خوهای متفاوت. پس ابراز عشق اونا به هرکدوم باتوجه به خلقیاتمون اتفاق می‌افته. اگه من از این مسئله ناراضی‌ام و نوع ابراز عشقشون رو دوست ندارم، یا احساس می‌کنم اصلا ابراز عشقی وجود نداره، می‌شه اول غیرمستقیم (مثلا آدم بگه مامان و بابای فلانی برای تولدش بردنش رستورانی که دوست داره. خیلی کار قشنگیه به نظر من) و اگه نشد مستقیم یا با کمک کس دیگه (خواهر یا برادر یا یه بزرگ‌تر دیگه) ماجرا رو باهاشون درمیون بذارم.

در نهایت  نباید بذاریم تصور فرق گذاشتن بین خواهر برادرها ذهنمون رو خراب کنه و باعث بشه روز به روز از خونواده‌ دورتر و دورتر بشیم. اونا می‌تونن تکیه‌گاه باشن. اما اگه ما در مقابل موانعی که برای تکیه‌گاه شدن اونا وجود داره، منفعل باشیم، هیچ‌وقت این اتفاق نمی‌افته.

وقتی پدر و مادر با هم دعوا می‌کنن تکلیف  چیه؟

یه چیز مهم توی این قضیه وجود داره… زندگی زناشویی اونا ربطی به ما نداره. درسته که عضوی از خونواده‌ایم و رابطه‌ی اونا با هم روی ما هم تاثیر می‌ذاره اما اونا درگیر یه سری مسائل دو نفره هم هستن که خیلی اوقات باعث این جنگ و دعواها می‌شه. مخالفتشون می‌تونه شامل مسائل کلی‌ای مثل شغل، شرایط اقتصادی خونواده، تصمصیم‌گیری‌های بزرگ  تا موارد کوچیک و بی‌ارزش بشه ، مثل اینکه امشب شام چی بخوریم یا فلانی تو مهمونی به من کج نگاه کرد!!

موقع دعوای اونا خوبه که بریم تو اتاق و روز بعد سعی کنیم قضاوتی نکنیم. طرف کسی رو هم نگیریم. حتی اگه مثلا مامان از اینکه از اون طرفداری نمی‌کنیم، ناراحت می‌شه. اما رفتارمون باهاشون نباید تغییری کنه. به هردوشون همچنان محبت کنیم و بذاریم این احساس رو داشته باشن که خونواده هنوز از هم نپاشیده و ما می‌تونیم از این دعوا جون سالم به در ببریم (البته خب تا جایی که واقعا می‌تونیم جون سالم به در ببریم! گاهی نمی‌شه..). این باعث می‌شه یکی از نگرانیاشون کم شه و با ذهن بازتری به مشکلشون نگاه کنن و راه حل بهتر و کارآمدتری براش پیدا کنن. هر دعوایی به این معنی نیست که اونا همدیگه رو دوست ندارن یا کار داره به طلاق می‌کشه. نترسیم. جمله‌ی همیشگی و کلیشه‌ای “دعواهای هرازگاهی بین زن و شوهرا طبیعیه.” واقعا راسته!

وقتی دعواها خیلی داره شدید می‌شه و بالا می‌گیره

یه وقتایی دعواها زیاد می‌شه و جیغ و دادها بیشتر می‌شه و حتی ممکنه چیزی به سمت همدیگه پرت کنن یا کسی این وسط آسیب فیزیکی به کس دیگه بزنه. دعوا بین زن و شوهرا طبیعیه اما اتفاقای زیر می‌تونن طبیعی یا قابل پذیرش نباشن. این جاییه که دیگه آدم در جایگاه فرزند ممکنه جون سالم به در نبره!

وقتی که دعواها شامل آسیب‌ها یا تهدیدهای فیزیکی یا هرکدوم دیگه از موارد بالا می‌شه، می‌تونه نشونه‌ی این باشه که پدر و مادر برای کنترل خشمشون نیاز به کمک دارن. و این به معنی صحبت کردن با یه دکتر یا مشاوره .

اگه می‌بینیم دعواها با فاصله‌های کمی داره اتفاق می‌افته و زیاد شده و شدیده بد نیست با یکیشون که باهاش راحت‌تریم صحبت کنیم و ازش خواهش کنیم از یه مشاور درباره‌ی مشکلشون کمک بگیره. حتی اگه اون یکی راضی به رفتن پیش مشاور نشه وقتی یه نفر کم کم شروع به تغییر کنه روی نفر دوم و جو کل خونواده تاثیر می‌ذاره. اگه هم با هیچ‌کدومشون راحت نیستیم، از یه بزرگتری که بهش اعتماد داریم (پدربزرگ، مادربزرگ، خاله، عمه، دایی، عمو، معلم، مدیر یا ….) می‌تونیم کمک بگیریم و ازش خواهش کنیم این مطلب  رو باهاشون درمیون بذاره. این حق ماست که بخوایم زندگی و خونواده‌ی آروم‌تری داشته باشیم. پس باید از راه‌های درست و موثر از این حق دفاع کنیم.

گاهی ممکنه این دعواها انقدر آدم رو تحت فشار بذاره و نگران کنه که باعث بشه معده درد بگیریم، یا بی‌خواب بشیم یا تمرکزمون کم بشه. در این موارد، خوبه که ماجرا رو  باهاشون مطرح کنیم. بذاریم بدونن که ما هم تحت فشاریم و باید راه حلی برای مشکلشون پیدا کنن. اگه کارساز نبود باز می‌تونیم با معلم یا مشاور مدرسه یا هر بزرگتر مورد اعتماد دیگری صحبت کنیم و ازش کمک بگیریم.

گاهی ماجرا خیلی پیچیده می‌شه و انگار دیگه جایی برای درست شدنش نیست یا مامان و بابا خسته‌تر از این حرفان که بخوان برای درست شدنش تلاش کنن و خلاصه کار به طلاق می‌کشه. به نظر غیر ممکن میاد، اما آدم می‌تونه بعد از طلاق زندگی آروم و راحتی داشته باشه. پیشنهاد می‌کنم این‌جا (لینک طلاق) رو بخونی تا بیشتر در این مورد بدونی.

کیمیا تصمیم گرفت برای قدم اول از خوشی‌های اسکیت بورد برای مادر و پدرش بگه و از آدمایی براشون تعریف کنه که این ورزش رو حرفه‌ای انجام می‌دن و چه زندگی‌های هیجان‌انگیزی داشتن. تصمیم می‌گیره مقابل خواسته‌هاش بایسته حتی اگه سخته. البته ته دلش می‌دونست که راهِ درازی در پیش داره و الان یکم جوگیر شده!! اما واقعیت اینه که زندگیِ اون از پدر و مادرش کم‌کم جدا می‌شه. اون یه آدم مستقله. حتی از یه جایی به بعد یه مهمونه تو اون خونه. باید راهِ خودش رو پیدا کنه و در عین حال برای زنده موندن، خوشحال بودن، حمایت شدن و دوست داشته شدن نیاز به خونواده‌اش داره. پس باید مسالمت‌آمیز، راه خودش رو در کنارشون پیدا کنه.