چطور برای آینده برنامه‌ریزی کنم؟

تازگیها فکر بی‌خیال شدن این کلاس نقاشی خیلی افتاده بود توی سرش. همه‌اش داشت فکر می‌کرد خب وقتی دوست ندارم واسه چی؟ امتحانش کردم دیگه، خوشم نیومد. حالا شاید بد نباشه چیزای دیگه رو هم امتحان کنم. چند هفته‌ای بود که به خودش می‌گفت بجنب سارا! به مامانت بگو دیگه نمی‌خوای بری کلاس نقاشی. اما خوب می‌دونست جواب مامانش چیه “نری کلاس می‌خوای چی‌کار کنی؟ باز بری خودت رو تو اتاق حبس کنی خیره بشی به اون وبلاگها تا چشمات ضعیفتر شه؟” باید با یه نقشه‌ای می‌رفت جلو. مثلا اینکه به جای کلاس نقاشی می‌خوام برم کلاس داستان نویسی یا موسیقی یا سفالگری…ای بابا… حسابی کلافه شده بود. نمی‌دونست چطوری از این کلاس خلاصی پیدا کنه و به جاش چی کار کنه؟

تصورت از آینده چیه؟

تا حالا برات پیش اومده که آدم‌های موفق رو ببینی و تو خیالت خودت رو جای اون‌ها بذاری؟ تصور کنی زندگی‌ات چطوری می‌شه اگه مثل اون باشی. مثلا اگه بتونی یه نویسنده‌ خوب مثل اگزوپری بشی و شازده کوچولو بنویسی! یا یه فوتبالیست عالی مثل مِسی که همه بشناسنِت، یا مثل معلم محبوبت که همه‌ی مدرسه دوستش دارن. همه این آدم‌ها یه راز طلایی برای موفق شدنشون دارن. اون هم برنامه‌ریزی و انتخابه. دقیقا مثل اینه که صبح یه روز تابستونی بیدار می‌شی تا به کلاس زبانت برسی و فکر می‌کنی ۵ ساعت دیگه که کلاس تموم شه بهترین کار اینه که یه بستنی یخی از سوپر بگیری تا هم گرما یادت بره و هم خستگی کلاس از تنت در بره. حالا فکر کن قراره برای ۵ سال آینده برنامه‌ریزی کنی و دست به یه سری انتخاب بزنی. میدونم کار سختیه، اما ضروریه. دقیقا مثل اینکه اگر بستنی یا یه چیز خنک نخوری ممکنه گرما زده بشی یا حالت بد شه. اگه برنامه‌ریزی نکنی و تصمیم نگیری هم ممکنه ۵ سال دیگه حالت اونقدر که الان رویاش رو می‌بافی خوب نباشه.

بیا با چندتا سوال شروع کنیم. وقتی داری به آینده‌ات فکر می‌کنی، این سوال‌ها رو از خودت بپرس و جواب‌هات رو بنویس:

نمی‌تونی به سوال‌ها جواب بدی؟

 اشکال نداره. آروم باش. بعضی وقتها آدم نمی‌تونه تصمیم بگیره. ممکنه بین دوتا انتخاب مونده باشی یا اصلا ندونی که چی می‌خوای. یه جورایی انگار هیچ انتخابی نداشته باشی. یه وقتهایی نمی‌دونیم چون اطلاعاتمون کمه. مثلا نمی‌دونیم هنر دقیقا شامل چه رشته‌هایی توی دانشگاه می‌شه یا یه مهندس مکانیک چه موقعیت‌های شغلی‌ای براش فراهمه؟ یا اگه جامعه‌شناسی بخونم می‌تونم شغلی داشته باشم که درآمدش خوب باشه یا نه؟ یا اگه قرار نیست پزشک بشم اصلا لازمه که تجربی بخونم؟ یا هر شهر چه جاهای دیدنی‌ای داره؟ زبان بلد بودن کجای زندگی به درد می‌خوره؟ نقاشی کردن چطور؟ برای پیدا کردن جواب این سوالها می‌تونی خیلی راحت توی اینترنت جستجو کنی و جوابشون رو پیدا کنی. یا توی یکی از کارهایی که می‌خوای درباره‌اش تصمیم بگیری از یک نفر کمک بخوای و باهاش صحبت کنی.

مثلا اینا چند تا لینکه که درباره رشته‌های دانشگاهی می‌تونه بهت کمک کنه. خودت هم بگرد. شاید چیزای بهتری پیدا کردی!

فهرست رشته‌های تحصیلی دانشگاه‌های ایران – ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد

www.gradschools.com

وقتی اطلاعات کسب کنی، چند تا انتخاب بزرگ و سخت از سر راهت حذف می‌شن و انتخاب­هات محدودتر و راحت‌تر می‌شه.

خودت رو می‌شناسی؟ علاقه‌ها و مهارت‌ها رو میشناسی؟

شاید هم دلیل ندونستنت این باشه که  نمی‌دونی خودت چی دوست داری یا دقیقا چه مهارت‌هایی داری؟ برای دونستن این‌ها می‌تونی از یه مشاور کمک بگیری. مشاور مدرسه یا یه مشاور دیگه. مطمئن باش که کمکت می‌کنن و  بعدترها خودت هم این کار رو به کسایی که تو موقعیت تو باشن پیشنهاد می‌کنی. البته فراموش نکن که تا نقاشی نکنی نمی‌تونی بگی توش مهارت داری یا نه. چون مهارت اصلا یعنی خوب بودن توی یه کاری با تمرین. کارهای مختلف رو تجربه کن. ببین از کدوم بیشتر لذت می‌بری؟ کدوم حالت رو بهتر می‌کنه؟  برای همون کار برنامه‌ریزی کن و یادش بگیر. یه عالمه کارهای هیجان‌انگیز توی دنیا هست که حتی شاید اسمشون رو هم ندونی.سعی کن اول بشناسیشون. بعد از اینکه شناختی هم امتحانشون کن. فوقش اینه که ممکنه دوستش نداشته باشی. میری سراغ یه کار دیگه و یه چیز دیگه رو امتحان می‌کنی. ببین، واقعیت اینه که از یه سنی به بعد ممکنه فرصت و امکان تجربه کردن همه چیز رو نداشته باشی. مثلا اگر ۳۰ سالت شد، ممکنه انقدر قدت بلند شده باشه که اگه رو تخت بالا و پایین بپری، سرت به سقف بخوره!! پس الان بپر! امتحانش کن! این‌که می‌گم امتحان کن البته بعد از شناختنه. هر کاری یه لذت‌هایی داره و در کنارش هم آسیب‌هایی. مثلا کسایی که ویلن زنِ حرفه‌ای هستن بعد از یه مدتی اون گوششون که به ساز نزدیک‌تره، ضعیف‌ می‌شه. پس کارها رو بشناس بعد ببین ارزش امتحان کردن دارن یا نه.

یه چیزی رو هم یادت باشه، انتخاب‌های بزرگ و برنامه‌ریزی‌ها فقط مال شغل و دانشگاه و ازدواج نیست. مال هر چیزیه که قراره توی زندگی تو وجود داشته باشه. مهمه که اگه الان احتیاج به آرامش داری، یه سلکشن آهنگ‌های آروم یا کلاسیک برای دو ساعت آینده انتخاب کنی نه یه سلکشن راک یا آهنگای شیش و هشت که لزوما بهت آرامش نمیده.

مسیر برنامه‌ریزی

خب حالا که یه شناخت نسبی پیدا کردی، باید یه مسیر درست رو برای رسیدن به اون چیزی که می‌خوای طی کنی. بیا قدم‌های زیر رو با هم برداریم:

  1. هدفت رو انتخاب کن: یکی دو نفر از آدم‌هایی که به نظرت بزرگ و موفق هستن رو انتخاب کن. (از بین موسیقی‌دان‌ها، سیاستمدارها، مدیرها، ورزشکارها و ….) بگرد و پیدا کن که این آدم‌ها چطوری به هدفشون رسیدن. می‌تونی توی گوگل اسم این آدم‌ها رو جستجو کنی و کنار اسمشون یه “هدف” تایپ کنی. (مثلا: استیو جابز + هدف)
  2. هدف‌های هوشمندانه برای خودت تعیین کن: یادت باشه که هدف‌ها باید واقع‌بینانه و قابل دسترس باشن. قطعا منظور چیزی که با توانایی‌های الانت می‌تونی بهش برسی نیست، ولی مثلا اینکه تا ۳ سال آینده می‌خوام یه جزیره بخرم ممکنه یه هدف غیر منطقی و غیر واقعی باشه. هدف‌ها از نظر زمانی، سه دسته می‌شن: اهداف کوتاه مدت که هدف‌هایی هستن که در یک سال آینده می‌خوای بهشون برسی، اهداف میان مدت که مدت زمان رسیدن بهشون ۱ تا ۵ ساله، و اهداف بلندمدت که در ۱۰ سال آینده می‌شه به اون‌ها رسید.

نفهمیدی چی شد؟ این مثال‌ها رو بخون:

مثلا من میگم می‌خوام تا ۶ ماه آینده سبک‌های موسیقی ایرانی رو بشناسم. این یه هدف کوتاه‌مدته که براش برنامه‌ریزی می‌کنم. منابع مناسب پیدا می‌کنم و شروع به مطالعه می‌کنم تا سبک‌ها رو کامل بشناسم.

یا میگم می‌خوام تا دو سال آینده ۳ تا از شهرهای ایران رو ببینیم. شهرهایی که برام جذاب هستن با یه جستجو تو اینترنت یا پرسیدن از آدم‌های اهل سفر پیدا می‌کنم، خرج و مخارجش رو در میارم و براش پول جمع می‌کنم و برنامه‌ریزی میکنم. این می‌شه یه هدف میان‌مدت.

اگه بگم می‌خوام تا ۱۰ سال آینده یه نقاش حرفه‌ای باشم، این می‌شه یه هدف بلندمدت که به‌ خاطرش باید برای کلاس‌های مختلف نقاشی، تمرین‌های مداوم و آشنایی با نقاشهای موفق، برنامه‌ریزی کنم.

برای تعیین این هدف‌های هوشمندانه می‌تونی کاربرگ “پیش به سوی هدف” رو پر ‌کنی.

این کاربرگ این شکلیه:

هدف چرا این هدف مهمه؟ چقدر طول می‌کشه تا بهش برسم؟ برای رسیدن بهش چه کارها و فعالیت‌هایی باید انجام بدم؟ چطوری بفهمم که به هدفم رسیدم؟
خواندن ۵ تا رمان از لیست کتاب‌هام خوندن کتابای خوب هم لذت بخشه هم باعث میشه به بعضی چیزهایی که تاحالا فکر نکردم فکر کنم. حداکثر ۵ ماه چون قطور نیستن. پول تو جیبی‌هام رو برای خریدن کتابا جمع کنم.

کتابا رو بخرم.

برای زمان‌های بیکاریم برنامه‌ریزی کنم و توی پارک یا مسافرت کتابم همراهم باشه.

روزی یک ساعت برای مطالعه زمان بذارم.

وقتی بعد ۵ ماه اسمشون از توی لیستم خط خورده باشه.
پیانیست خوبی بشم. پیانو رو خیلی دوست دارم و کلا به نظرم موسیقی یکی از چیزاییه که باید تو دنیا باشه. ۵ سال ساعت مشخصی برای تمرین روزانه بذارم.

آموزشگاه و معلم خوب پیدا کنم (با پرس و جو، جستجو توی اینترنت، سر زدن به آموزشگاهای مختلف و نشستن سر کلاسها…)

کلاس ثبت نام کنم و  برم.

بیشتر موسیقی گوش کنم.

وقتی بتونم یه آهنگ سخت رو بدون نت و از روی شنیدن بزنم یا معلمم بهم بگه دیگه چیزی برای درس دادن نمونده!
….

یه هدف هوشمند چه ویژگی‌هایی باید داشته باشه؟

  1. باید تو مسیر پیش بری. حالا که اون کاربرگ رو پر کردی، باید مشخص کنی که چطور در مسیر رسیدن به هدفت داری حرکت می‌کنی. در واقع توی زمان‌های مشخص باید خودت و کارهات رو بررسی کنی. ببینی چقدر به اون هدف نزدیک شدی، چقدر هنوز ازش دوری. کدوم مهارت‌هایی که لازم داشتی رو یاد گرفتی و کدوم‌ها هنوز مونده. برای دونستن این‌ها مدام باید به کاربرگ برگردی و نگاهش کنی و بعد هم وضعیت فعلی‌ات رو نگاه کنی. بذار به همون مثال لپ‌تاپ برگردیم. حالا که تو یه سال باید ۳ میلیون جمع کنی، آخر هر ماه ثبت کن که چقدر جمع کردی و چقدر به ۳ میلیون نزدیک شدی. حتی می‌شه یه نمودار براش کشید تا پیشرفت کار برات مشخص‌تر باشه. مثلا این شکلی:

 خلاصه‌ی ماجرا

قراره برای رسیدن به یه هدف برنامه‌ریزی کنی. پس:

  1. از بین لیست اهدافت یه هدف هوشمند رو انتخاب کن. (یادت نره که هدف هوشمند باید مشخص، قابل اندازه‌گیری، در دسترس، وابسته و قابل زمان‌بندی باشه)
  2. فکر می‌کنی چقدر وقت لازمه تا بهش برسی؟ (هدفت کوتاه‌مدته یا میان‌مدت یا بلندمدت؟)
  3. بازه زمان‌هایی رو مشخص کن که توی اون‌ها ببینی چقدر تو مسیر رسیدن به هدفت پیشرفت یا پسرفت کردی و یه نمودار براش بکش. تو هر نقطه‌ی اصلی از نمودار هم مشخص کن که چقدر به هدفت نزدیک شدی یا چقدر ازش فاصله داری. یادت باشه که پسرفت یه اتفاق طبیعیه و اگر قرار بود همون‌قدر که با پیشرفت‌ها انگیزه می‌گیریم با پسرفت‌ها ناامید شیم، هیچ آدم بزرگی وجود نمیداشت که ما بخوایم شبیهش باشیم. پس منطقی و واقع‌بینانه مسیرت رو جلو برو.

یه چیزی رو یادم رفت بگم… وسط راه ممکنه به این نتیجه برسی که این هدف اشتباه بوده. یعنی هدف واقعی تو نبوده. اگه این احساس رو کردی، اول بگرد پیدا کن ببین چرا فکر می‌کنی این هدف مال تو نبوده؟ مهارت‌های لازم براش رو نداری یا نمی‌تونی به‌دستشون بیاری؟ علاقه نداری؟ درست نشناخته بودی (هدف یا خودت رو)؟ وقتی به یه جواب روشن رسیدی، با یه هدف مطمئن‌تر و برنامه‌ریزی دقیق‌تر، راهت رو عوض کن. توی این موارد بهت پیشنهاد می‌کنم از یه مشاور خوب کمک بگیری. اون می‌تونه بهت کمک کنه تا ببینی کجای کار می‌لنگه و همینطورانتخاب بعدیت محکم‌تر باشه. اشکالی نداره که هدفمون رو عوض کنیم. اشکال جایی به‌وجود میاد که این کار رو مرتب بکنیم، هیچ هدفی رو به مقصد نرسونیم و همه رو وسط راه ول کنیم. و گر نه خب معلومه که ممکنه اشتباه کنیم حتی توی انتخاب‌های بزرگ و مهم. فقط باید حواسمون باشه به موقع راهمون رو عوض کنیم.

سارا به این نتیجه رسید که جلسه دیگه بعد از کلاس نقاشی بره سر کلاسهای دیگه‌ فرهنگسرا هم بشینه تا ببینه از کدوم بیشتر خوشش میاد. کدوم رو دلش می‌خواد الان امتحان کنه. بعد به مامانش می‌گفت که به جای نقاشی می‌خواد چی‌کار کنه. می‌گفت که دوست داره چیزای دیگه رو هم امتحان کنه. آره! این بهترین راه بود. بعد هم نشست فهرست کتابای نخونده‌اش رو نگاه کرد. برای ۳ ماه آینده، ۵ تا کتاب رو علامت زد که بخونه. حالا حالش بهتر بود. می‌ره تا زیر پست تازه‌ی وبلاگ “سنگ مفت گنجشک مفت” هم بنویسه که از سرگردونی دراومده و به اون هم پیشنهاد بده یه کار دیگه رو انتخاب و امتحان کنه.