هویت فردی

حامد تازگیا خیلی گیج شده بود. نمی تونست تکلیفش رو با خودش معلوم کنه. نمی‌دونست بالاخره بیشتر به کدوم تیپ از دوستاش گرایشِ بیشتری داره؟ به اعتقاداتش تقریبا مطمئن بود اما انگار رفتارش با اون اعتقاداتی که می‌گفت همخونی نداشت. وقتی ماجرا رو با آقای رئیسی مطرح کرده بود و از سردرگمی‌اش گفته بود، آقای رئیسی یه کاغذ بهش داده بود که روش نوشته بود” من کی‌ام؟”. داده بود دستش و گفته بود برو دربارۀ این سوال فکر کن، سرسری هم جواب نده.

دروغ چرا؟ حامد انقدر فکر کرده بود که مغزش داشت می‌ترکید. فقط می‌تونست بگه فرزند سوم یه خونوادۀ مذهبیه و بولینگ دوست داره. اینکه چه ویژگی‌هایی داره یا در آینده دقیقا می‌خواد چی کاره بشه یا…. . اه! اعصابش خرد شده بود. باید بالاخره یه راه بهتر و ساده‌تر برای جواب دادن به این سوال لعنتی وجود داشته باشه!! آقای رئیسی هم حالا که بیشتر از همیشه لازم بود آرومش کنه بدتر به همش ریخته بود. باورش نمی‌شد این همه مورد وجود داره که بتونه آدم رو توصیف کنه اما اون از هیچ‌کدومش مطمئن نبود!

“من کی‌ام؟” یه سوال خیلی بزرگه که یه مفهوم گنده اشاره می‌کنه. البته این گنده بودنه به این معنا نیست که قراره به جواب نرسه. به این معناست که مسئلۀ مهمیه و برای رسیدن به جوابش باید کمی صبور بود. وقتی می‌پرسیم “من کی‌ام؟” داریم درباره‌ی هویتِ خودمون سوال می‌کنیم. یادته اینجا دربارۀ ۸ بعدِ انسان حرف زدیم؟ خود اجتماعی، خود معنوی و …. . شناخت هرکدوم از این بعدها، یه تیکه از جوابِ سوال “من کی‌امه”.

این سوال درواقع وقتی در ذهن شکل می‌گیره که داریم هویتِ خودمون رو دوباره پیدا می‌کنیم. اما قبل از همۀ اینا باید تکلیفمون با خودمون معلوم شه. هرکسی توی تنهایی چه شناختی از خودش داره؟ این هویت فردیه.

بذار یه کم موقعیت رو بازترش کنیم ؛ رفتارهای متفاوتی که در گروه‌ها و اجتماع‌های مختلف انجام میدیم و یا این که دلمون بخواد کارهایی انجام بدیم که خیلی خیلی با اعتقاداتمون متفاوت باشه یا تردیدهای بزرگی که توی انتخاب‌ها مو ن برا مون پیش میاد یا اتفاقاتی از این دست ، همه نشونه‌ی اینه که داریم با شناخت هویتمون درست و پنجه نرم می‌کنیم و راه های مختلف رو برای رسیدن به این شناخت امتحان می‌کنیم.

 این سوال معمولا توی مواقعی از زندگی پیش می‌آد که آدم داره یه مسیر تغییر رو طی می‌کنه. تو هم اگه اینو حس می‌کنی به‌خاطر اینه که داری از کودک به بزرگسال تبدیل می‌شی. توی این فرآیند تغییر، آدم شکل و قیافه‌اش عوض می‌شه، باورها و عقایدش، سلیقه‌هاش، آرزوها و اهدافش همه‌ی اینا دچار تغییر می‌شن و باید برای پیدا کردن و شناخت دوباره‌شون وقت بذاریم و خیلی مهمه بدونیم که این آخرین باری نیست که این اتفاق می‌افته. ما در طول عمرمون داریم به تکامل می‌رسیم بنابراین در نقطه‌هایی از زندگیمون دچار سردرگمی‌های این چنینی می‌شیم. حالت خیلی خوشایندی نیست اما تجربه کردن این حس یکی از نشونه‌های بزرگ شدنه.

هویت چیه؟

هویت ،کلا اون تصوریه که ما از خودمون به عنوان یک فرد تنها در یک اجتماع داریم. پس هویت یک چیز خودساخته است. یعنی خودمون می‌سازیمش. البته عوامل بیرونی زیادی هم در شکل‌گیری‌اش تاثیر دارن. عوامل بیرونی که ما رو بعضی‌شون کنترل داریم، رو بعضی هم نه.

باورها و اعتقادات فردی، اهداف، خانواده و محیط رشد، آدمایی که باهاشون در ارتباطیم، فرهنگ و جغرافیا ( یعنی کشوری که داریم توش زندگی می کنیم ) ، وضعیت اقتصادی و … همه و همه روی شکل‌گیری هویت ما تاثیرگذارن.

هویت فردی، خیلی به عزت نفس نزدیکه. اونطوری که خودمون رو می‌بینیم و اونچه که توقع داریم در جوامع مختلف مثل خونواده، مدرسه، اکیپ دوستان و یا کلا شهرمون… باشیم، اساسش هویت فردیه. یعنی شناخت ما از خودمون. اونچه که در تنهایی دربارۀ خودمون باور داریم.

خوبه که بدونیم هویت ، تصور ثابتی نیست و در طول زمان تغییر می‌کنه. چون بسیاری از عوامل روش تاًثیر میذاره که مهم‌ترینشون خود آدمه که تغییر می‌کنه. آدم با رشد و تکامل قطعا هویتِ پرورش یافته‌تری هم پیدا می‌کنه. مثلا تصور ما از خودمون وقتی ۷ ساله بودیم چی بود؟ چه وظایفی رو برای خودمون تعریف می‌کردیم؟ الان چی؟

چرا توی شناخت هویت سردرگمی به وجود میاد؟

بخشی  از این سر در گمی ها به‌خاطرِ تغییرات فیزیکی و هورمونیه. مثلا قیافه‌مون داره تغییر می‌کنه و با بالا رفتن سن با یه سری چیزایی سروکله می‌زنیم که قبلا نمی‌زدیم مثل پریود، رشد موهای بدن، تفاوت‌هامون با جنس مخالف که هی بیشتر و محسوس‌تر می‌شن و خب همه‌ی اینا داره در ظاهر و فیزیکی که از خودمون می‌شناختیم تغییراتی  ایجاد میکنه  بنابراین ، طبیعیه که طی این تغییرها یه سری سوالا برای آدم پیش بیاد که گاهی ممکنه رسیدن به جوابشون طول بکشه.

بخش دیگرش به  خاطر تغییر احساسات و چیزهاییه که اون احساسات رو برانگیخته می‌کنه . ممکنه دیگه از بازی با عروسک یا تفنگ‌بازی یا… خوشحال نشیم و لذت نبریم یعنی  باید کارهای دیگه‌ای رو پیدا کنیم که جایگزین اینا بشن و اون حس لذت رو به زندگی آدم برگردونن. برای پیدا کردن اون لذت، باید به یه سری سوالا جواب بدیم. مثل اینکه:

برای اینکه به این سوالا جواب بدیم باید یه بازنگری اساسی روی زندگی و باورها و احساسات و علاقه‌هامون داشته باشیم. برای این کار یه پیشنهاد دارم. بیا یه نقشۀ ذهنی (mind map) بکشیم باهم. اول یه کاغذ A3 بردار تا شروع کنیم. این شکلی:

زیر مجموعۀ رابطه، همۀ نقش‌هایی که در روابط ، روابطی که باهاشون درگیر هستی ، ایفا می‌کنی رو لیست کن. (مثل خط چین‌ها) به رابطه‌ات با آدمای دیگه فکر کن. نقش وجایگاهت در خانواده(فرزند / خواهر / برادر…) در مدرسه(شاگردو…) در جامعه…

زیرمجموعۀ اونچه دوست داری ، علاقمندی‌هات رو لیست کن. کارایی که دوست داری، ورزش، برنامۀ تلویزیونی، کتاب، فیلم و … هرچیزی که دوست داری و زیرمجموعۀ اونچه دوست نداری تمام اون چیزها/کارایی که دوست نداری و اذیتت می‌کنن.

زیرمجموعۀ توانایی‌هات، مهارت‎‌هایی که داری رو بنویس. از درسایی که توشون خوبی تا ورزش و…..حتی  اینکه می‌تونی چشامتو چپ کنی یا مدت زیادی روی جدول راه بری و تعادلت رو حفظ کنی! هرچیزی که توش توانایی داری رو لیست کن.

زیرمجموعۀ ویژگی‌ها ، تمام ویژگی‌هات. یادت باشه ویژگی با توانایی فرق می‌کنه. منظور از ویژگی صفته مثلا مهربونی ، زود عصبانی می‌شی ، زود رنجی ، باهوشی ، کنجکاوی ، پشتکارت خوبه و …. .

زیرمجموعۀ فرهنگ، اونچه که به فرهنگت مربوط می‌شه رو بنویس. مثل ملیت، باورهای مذهبی، زبان و …. هرچیزی که فکر می‌کنی مربوط به فرهنگته.

زیر مجموعۀ امیدهات ، همهً اونچه که می‌خوای در آینده انجام بدی  رو بنویس. مثل شغلی که دوست داری داشته باشی، چندتا بچه می‎‌خوای داشته باشی، ماجراجویی‌هایی که دوست داری تجربه کنی (مثلا غواصی، صخره‌نوردی، جهانگردی و …. )

به چه چیزایی افتخار می‌کنی؟ از چه چیزایی احساس خجالت می‌کنی؟

حتی اگه نوشتن  و روی کاغذ آوردنشون حال خوبی بهت نمی‌ده، می‌تونی نقاشی‌شون کنی، یا اسمای رمزی براشون اختراع کنی! خلاصه این نقشۀ ذهنی توئه. هرطوری که این کارها و چیزها در ذهنت نقش بستن، روی این پیاده‌شون کن.

این نقشۀ ذهنی دید کلی‌تری از زندگی به آدم می‌ده. تو الان خودت رو روی کاغذ ترسیم کردی و می‌تونی مثل یه ناظر بیرونی خودت رو نگاه کنی. می‌تونیم با آدما دربارۀ بعضی از شاخه‌های نقشه‌مون حرف بزنیم تا بفهمیم اونا  این نقشه رو چطور می‌بینن؟ آدم وقتی دید کلی‌تر و از بالایی به یه ماجرا داره، راحت‌تر می‌تونه بشناسدش. هروقت هم بخوایم می‌تونیم شاخه‌ها رو تغییر بدیم. خوبیِ داشتنِ همچین نقشه‌ای اینه که، غیر از اینکه در لحظه می‌تونیم با دید بازتری به خودمون و زندگی‌مون نگاه کنیم ، در آینده هم می‌تونیم وقتی با یه سری مشکل مواجه شدیم، اونا رو از روی این نقشه‌ها و یادداشتهای روزانه ‌مون ریشه‌یابی کنیم و راه حل بهتری براشون پیدا کنیم.

خلاصه که توی شناختِ تغییر احساسات و لذت‌ها و این مسئله که  “من از زندگی چی می‌خوام؟” این نقشه می‌تونه کمک خوبی باشه.

یه چیزی که خیلی مهمه و یکی از هدف‌های کشیدن این نقشه ست اینه که اجازه ندیم فقط یک ویژگی یا یک مهارت خوب/بد هویتمون رو بسازه. من فقط “چاق” یا “غیر اجتماعی” یا فقط “ورزشکار” یا “درسخون” نیستم. من تمام اون مجموعۀ بالا هستم. تمام اون توانایی‌ها و ویژگی‌ها و نقش‌ها و علاقمندی‌ها. خوبه که خودمون رو یک مجموعه ببینیم و تمام اون مجموعه رو بشناسیم. اگه قراره تصمیمی بگیریم یا قضاوتی دربارۀ خودمون بکنیم، کلِ اون مجموعه رو در نظر بگیریم. نه فقط یک شاخه‌اش رو. البته خوبه که توی همون مجموعه کنار بعضی شاخه‌ها که برامون مهم‌ترن یه ستاره هم بزنیم یا یه رنگ دیگه بکشیمشون تا اولویت‌هامون رو هم مشخص کنیم و در نظر بگیریمشون.

بازشناخت باورها، اهداف و ارزش‌ها

زیر سوال بردن و فکر کردن دوباره به باورها و اهداف و ارزش‌ها، اتفاقی طبیعیه و همون طور که بالاتر گفتیم این اتفاق دوباره هم در زندگی می‌افته و ممکنه باورهای الان با باورهای ۱۰ سال دیگه متفاوت باشن اما به هرحال برای اینکه زندگیِ امروز معنا بگیره، باید اون‌ها رو شناخت. این شناختن زمان می‌بره و صبر و کنجکاوی لازم داره. با آرامش تو مسیر این شناخت باید پیش رفت و کلید مهمِ راه پرسیدنه. اینکه از آدما سوال بپرسیم دربارۀ باورها و ارزش‌ها و هدف‌هاشون. دربارۀ دیدگاهشون به زندگی و  تجربه‌هاشون. همۀ اینا به علاوه کنجکاوی خودمون یه دید بازتر بهمون می‌ده برای اینکه نوع نگاه خودمون به زندگی رو پیدا کنی.

هدف من توی زندگی چیه؟ ارزش‌ها و باورهام چی‌ان؟

اینا سوالای خیلی بزرگی‌ان با جوابِ احتمالا نامعلوم. واقعیت اینه که گاهی آدم دیر به جواب می‌رسه. اما نباید از این دلسرد شد. گاهی پرسیدن مهم‌تر از جواب دادنه. چون پرسشه که دغدغه رو می‌آره. جواب پشتش می‌آد و بالاخره پیدا می‌شه. اما یه کاری که می‌تونه به جواب این سوال نزدیک‌ترمون کنه، اینه که از ویژگی‌ها و علاقمندی‌های اون نقشۀ ذهنی استفاده کنیم و  با آدمایی که اهداف و علاقمندی‌های مشابه دارن، گفتگو کنیم. درباره احساسشون، میزان رضایت و اطمینانشون، ریزه‌کاری‌هاشون و … بپرسیم. این‌طوری می‌تونیم به جواب نزدیک‌تر شیم.

یه راه دیگه که توصیه می‌شه ، کتاب خوندن و فیلم دیدنه. کتاب و فیلم ، خوب به زندگی آدم وصل می‌شه و برای آدم سوال ایجاد می‌کنه. رفتن دنبال این سوالا، بخشِ بزرگی از شناخت هویته که شناختِ هدف ، باور و ارزش رو هم با خودش به دنبال داره . غیر از اون، فیلم و کتاب مثل تجربه‌های غیرمستقیم و ذهنی می‌مونن. آدم بخشی از خودش رو می‌تونه توشون پیدا کنه. امتحانش کن. اگه تا حالا کتابی نخوندی من یه کتاب برای شروع بهت پیشنهاد می‌کنم: درخت زیبای من – نوشتۀ ژوزه مائورو ده واسکونسلوس – ترجمۀ قاسم صنعوی

اگه سردرگمی بیشتر شد چی؟

اول لازمه این رو بپذیریم که این سردرگمی‌ها کاملا طبیعیه و همه دچارش می‌شن. پس به‌خاطرش استرس نداشته باشیم. اما باید در جهت رفعش قدم برداریم چون در غیر این صورت در طولانی مدت اذیتمون می‌کنه و کم‌کم ممکنه زندگی به جای یه جادۀ روشن، تبدیل به یه گودال سیاه بشه. بنابراین خوبه که اگه زمانی روی کاغذ نوشتیم “من کی‌ام؟” و نتونستیم چندتا عبارت یا جملۀ جون‌دار در جوابش بنویسیم و اون نقشۀ ذهنی رو هم نتونستیم بکشیم و دست آخر هیچ کدوم از اینها راهگشا نبود؛ با یه مشاور یا یه بزرگ‌تر دربارۀ مشکلمون حرف بزنیم. از مادر، پدر، معلم یا یه بزرگتری که باهاش راحتیم بپرسیم که چطوری با این بحران توی نوجوونی‌اش کنار اومده و حلش کرده؟ اگه باز هم راهگشا نبود، از مشاور مدرسه‌ کمک بخوایم. مثل شناخت هر چیز دیگری نیاز به تمرین و صبر و کنجکاوی داره. پس جا نزن

حالا من خودم رو می‌شناسم. خب که چی؟

به بهتر زندگی کردن باور داری؟ به احساس خوب (لینک احساسات مثبت) داشتن چی؟ ماجرا اینه که من و تو وقتی توی این دنیا هستیم و داریم زندگی می‌کنیم، نوع زندگیمون رو می‌تونیم انتخاب کنیم. انتخاب تو چیه؟ اینکه همیشه توی سردرگمی و حال بد باشی؟ اینکه هدف بزرگ داشته باشی و بهش برسی؟ یا اینکه به روزمرگی‌ها ادامه بدی؟

اینکه آدم در هر مقطعی از زندگی خودش رو بشناسه و با خودش دوست باشه، باعث می‌شه احساس بهتری در زندگی داشته باشه. من پیشنهاد می‌کنم اینجا رو هم بخونی.

حامد دوباره پیش آقای رییسی رفت و گفت که جواب دادن به این سوال خیلی سخته.

آقای رییسی پیشنهاد کرد از علاقه‌هاش شروع کنه و بعد هم روابطش. البته تاکید کرد که همه‌ی اینا وابسته به همه ، برای اینکه شروع منظمی داشته باشه میتونه از روابطش شروع کنه ، اما قطعا وقتی به فرهنگ و علاقه می‌رسه، باید یه چیزایی رو به زیرمجموعه‌ی روابط هم اضافه کنه.