آگاهی حسی – افسردگی

سارا چند هفته‌ای هست که مثل همیشه نیست. حتی دوستاش هم متوجه این حالتش شدن. آخر هفته پیش که دوستاش قرار گذاشتن برن سینما سارا گفت نمیاد و خونه مونده. اون بیشتر وقت روز رو می‌خوابه. این تنها تغییر سارا نیست. اون همیشه دانش‌آموز خوبی بوده، اما چند ماهه نمره‌هاش کم شدن. نمی‌تونه راحت تمرکز کنه. یه تمرینش رو کلا یادش رفت انجام بده و حتی دیگه انگیزه‌ای هم برای درس خوندن نداره.

سارا با اینکه همیشه احساس خستگی می‌کنه، اما شبا راحت خوابش نمی‌بره. حتی وزنش هم یه کم زیاد شده. وقتی مامانش ازش می‌پرسه که چی شده، اون فقط دلش می‌خواد گریه کنه. نمی‌تونه واسه مامانش توضیح بده که چرا ناراحت و عصبانیه. یعنی یه بار سعی کرد بهش بگه. واسه مامانش توضیح داد که تو مدرسه ناظمشون الکی بهش گیر داده، اونم همون زنگی که باید برای درس تاریخ کنفرانس می‌دادن و اونم اعصابش خورد شده و کنفرانسش رو هم خراب کرده. اما مامانش فقط سرش رو تکون داده بود و گفته بود این که عصبانیت نداره. دفعه دیگه بیشتر درس بخون که این چیزا باعث نشه نمره‌ت کم شه! بعدم بهش گفته بود حالا عیب نداره برو درسای فردات رو بخون! بعد از اون هم دیگه سارا ترجیح می‌داد چیزی به مامانش یا کس دیگه‌ای نگه!

سارا ممکنه خودش متوجه نباشه اما اون افسرده است.

ناراحتی معمولی یا افسردگی

احساس‌هایی مثل ناراحتی، غمگینی یا بی‌حوصلگی حس‌های طبیعی آدم‌هاست. اینا عکس‌العمل‌های ما نسبت به سختی‌های زندگی‌اند. همه ما بعضی وقت‌ها از این حس‌ها داریم.

ما ممکنه به خاطر جروبحث با دوستمون، یا رفتن دوستمون به یه شهر دیگه یا حتی بعد از مشکلی تو یه ماجرای عاطفی، احساس ناراحتی کنیم. ممکنه بعد از نمره کم امتحانمون ناامید بشیم. یا حتی شاید وقتی تیم مورد علاقه‌مون هی شکست بخوره، بی‌حوصله و گرفته باشیم. مرگ کسایی که خیلی دوسشون داریم هم باعث ناراحتی خیلی زیادی تو ما می‌شه.

بیشتر اوقات، آدم‌ها این حس‌هاشون رو مدیریت می‌کنند و یه جوری برخورد می‌کنن که با گذشت زمان از این حس‌ها عبور کنن. اما افسردگی بیشتر از گاهی اوقات حس ناراحتی و غمگین‌بودن و بی‌حوصلگیه. افسردگی یه وضعیت ذهنی قویه که شامل ناراحتی، دلسرد بودن، یاس و ناامیدی‌ایه که برای هفته‌ها، ماه‌ها و یا حتی سال‌ها می‌تونه موندگار باشه. افسردگی تاثیرش فقط رو خلق و خوی آدما نیست. افسردگی باعث تحلیل‌رفتن انرژی، انگیزه و حتی تمرکز آدم برای انجام کارهای معمولی روزانه می‌شه. بعضی وقت‌ها حتی توانایی متوجه شدن و لذت‌بردن از چیزهای خوب رو هم از آدم می‌گیره.

نشونه‌های افسردگی

وقتی آدما افسردگی دارن، احساسات و حس و حالشون تحت تاثیر اون قرار می‌گیره. افسردگی مدل فکرکردنشون رو هم عوض می‌کنه. افسردگی حتی می‌تونه از نظر فیزیکی هم رو آدم ها تاثیر بذاره و باعث خستگی بدن درد یا سردرد بشه. هرچند همه آدم‌های افسرده مدل افسردگی‌شون مثل هم نیست. بعضی از علائمی که تو آدم‌های افسرده هست ایناست:

افسردگی باعث می‌شه برای چند هفته و یا حتی بیشتر حس و حال آدم پایین باشه. کسی که افسرده است ممکنه به طور غیرطبیعی‌ای احساس ناراحتی، بی‌حوصلگی و یا شکست‌خوردگی کنه. ممکنه احساس کنه ناامید و درمونده و تنهاست. بعضی از آدم‌ها احساس گناهکار بودن، بی‌ارزش بودن و طردشدگی می‌کنن و فکر می‌کنن کسی دوسشون نداره. بعضی از این حس‌ها و یا همه‌شون می‌تونن بخشی از حالت افسردگی باشن.

هرچند افسردگی همیشه باعث نمیشه آدم‌ها اغلب اوقات ناراحت باشن. برای بعضی از آدم‌ها افسردگی خودش رو به صورت یه حالت موندگار زودرنج بودن، کج‌خلق بودن، زود از کوره در رفتن و به راحتی عصبانی شدن نشون می‌ده.

افسردگی می‌تونه همه چیزای دیگه زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده. برای کسی که افسردگی داره، دنیا تیره و تاره و افکارش تحت تاثیر همین ناامیدی و درموندگی قرار می‌گیره. این باعث می‌شه اون آدم فکر کنه هیچ‌چیزی هیچ وقت بهتر نمی‌شه، مشکلات اونقدر بزرگن که حل نمی‌شن، هیچ چیزی باعث بهتر شدن شرایط نمی‌شه و هیچ چیزی دیگه مهم نیست.

ممکنه آدم‌هایی که افسردگی دارن به سمت افکار منفی کشیده بشن، یا حتی هی خودشون رو نقد کنن. ممکنه فکر کنن بی‌ارزشن و کسی نمی‌تونه دوسشون داشته باشه. افسردگی ممکنه باعث شه آدم فکر کنه این دنیا ارزش زندگی کردن نداره،‌ واسه همین آدم‌هایی که افسردگی دارن ممکنه به این فکر بیوفتن که به خودشون آسیب برسونن یا حتی زندگی‌شون رو تموم کنن.

آدم‌هایی که افسردگی دارن ممکنه احساس خستگی و کوفتگی داشته باشن. ممکنه حتی آروم‌تر حرکت کنند یا کندتر از بقیه کاراشون رو انجام بدن. یه جورایی انگار لازمه برای هر کاری بیشتر از بقیه انرژی صرف کنن. آدم‌های اینجوری ممکنه به این راحتی‌ها نتونن انگیزه پیدا کنند کاری رو انجام بدن یا حتی به خودشون فکر کنن.

افسردگی، تمرکز کردن رو سخت می‌کنه. ممکنه برای آدم سخت باشه که تکالیف مدرسه‌ش رو انجام بده،‌ سر کلاس توجه کنه، درساش رو حفظ کنه و یا وقتی بقیه دارن باهاش حرف می‌زنن رو حرفشون تمرکز کنه تا متوجه شه.

آدم‌ها ممکنه همون‌طور که تو ذهنشون افسردگی رو احساس می‌کنن، تو بدنشون هم احساس کنن. بعضی از آدم‌ها دل‌آشوبه (مثل دل‌پیچه یا حالت تهوع) می‌گیرن یا اشتهاشون رو از دست می‌دن. بعضی‌ها ممکنه وزنشون کم شه یا اضافه وزن پیدا کنن. بعضی از آدم‌ها هم دچار سردرد یا مشکلات مربوط به خوابیدن می‌شن.

به خاطر احساس غم و بی‌انرژی بودن، آدم‌هایی که افسردگی دارن ممکنه توسط دوست‌ها و خانواده‌شون کنار گذاشته بشن و یا خودشون دیگه تو فعالیت‌هایی که قبلا شرکت می‌کردن شرکت نکنن. اتفاق‌های این‌جوری باعث می‌شه اتفاقا بیشتر احساس تنهایی و جدا بودن بکنن. این اتفاق‌ها حتی ممکنه افسردگی و تفکر منفی رو بدتر هم بکنه.

فهمیدنش خیلی هم آسون نیست!

آدم‌هایی که افسرده‌ان ممکنه خودشون نفهمن که افسردگی دارن. به این خاطر که همه‌اش خودشون رو نقد می‌کنن و از خودشون ایراد می‌گیرن، ممکنه اشتباها خودشون رو آدم شکست‌خورده، دانش‌آموز بد و آدم از زیرکار در رویی بدونن.

از اونجایی که افسردگی رفتار آدم رو هم تغییر می‌ده، ممکنه با طرز برخورد بد اشتباه گرفته بشه. آدم‌های دیگه ممکنه فکر کنن آدم افسرده به اندازه کافی تلاش نمی‌کنه. مثلا حالت روحی منفی و زودرنج می‌تونه باعث شه که آدم بیشتر با دیگران بحث و جدل کنه، بیشتر مخالفت کنه و زودتر عصبانی بشه. همین ممکنه باعث شه دیگران نتونن به راحتی با آدم بجوشن و درنتیجه هی از آدم فاصله بگیرن. انگیزه کم، انرژی پایین، تمرکز سخت‌تر و فکر کردن به اینکه «حالا چرا خودمو اذیت کنم؟» و «چه کاریه حالا؟!» ممکنه به انجام ندادن تکلیف‌ها و یا نرفتن سر کلاس‌ها منجر بشه.

بعضیا هم علاوه بر افسردگی، مشکلات دیگه‌ای هم دارن. این مشکلات ممکنه احساس بی‌ارزش بودن یا دردهای درونی رو تشدید کنه. مثلا آدم‌هایی که به خودشون آسیب جسمی می‌زنن و یا دچار اختلال در غذا خوردن هستند، یا اون‌هایی که تغییرات حس و حال خیلی شدید دارن هم ممکنه دچار افسردگی باشن و کسی متوجه نباشه. اما وقتی افسردگی تشخیص داده بشه و درمان بشه، معمولا راه برای درمان بقیه این مشکلات هم پیدا می‌شه.

من افسرده‌ام؟

سارا: من فکر می‌کنم ممکنه افسرده باشم. نمی‌تونم سر کلاس تمرکز داشته باشم.خیلی سریع از دست همه عصبانی می‌شم و از کوره در می‌رم. بعدش خودمم ناراحت می‌شم اما اگه باز هم همون اتفاق بیوفته باز هم ناراحت می‌شم. بالاخره بعد از چند ماه با مامان بابام صحبت کردم و اونها منو بردن دکتر، چون سردرد و استرس هم داشتم اما نتیجه آزمایش‌هام نرمال بود. مامانم این دفعه به حرفام گوش داد و سعی کرد حالم رو بهتر کنه، بابام اما همه‌ش می‌گه من تنبلی می‌کنم و فقط کافیه بیشتر تو مدرسه تلاش کنم. شاید هم حق با بابام باشه. چی کار باید بکنم؟!

بعضی وقت‌ها دوستای آدم یا اعضای خانواده تشخیص می‌دن که آدم افسرده‌ست. اونا ممکنه با مهربونی،‌ عشق و حمایت برخورد کنن با این امید که ناراحتی ما زودتر برطرف شه. ممکنه پیشنهاد بدن که به حرفای ما گوش بدن. اگر هم احساس افسردگی دوستشون با گذر زمان خوب نشد ممکنه تشویقش کنن که از کمک دکتر، درمانگر و یا مشاور استفاده کنه. ولی لزوما هر کسی متوجه افسردگی تو آدم‌های نزدیک یا کسایی که دوستشون داره نمی‌شه.

بعضی از آدما واقعا متوجه نمی‌شن دیگران افسرده‌ان. مثلا ممکنه به انرژی کم آدم افسرده ایراد بگیرن و بگن تنبله یا تلاش نمی‌کنه. بعضی‌ها ممکنه به اشتباه فکر کنن که افسردگی هم یه جور حالت رفتاریه که مثل حال و حوصله می‌شه عوضش کرد. اونا متوجه نیستند که ماجرا به این راحتی‌ها هم نیست.

بعضی وقت‌ها حتی کسایی که خودشون افسرده هستند هم وضعیت خودشون رو به اندازه کافی جدی نمی‌گیرند. بعضی‌ها احساس می‌کنن که ضعیف‌ان و به خاطر همین از قضاوت دیگران خجالت می‌کشن. این فکرها درست نیست و حتی ممکنه به این خاطر که ممکنه آدم افسردگی‌ش رو پنهان کنه و از دیگران کمک نخواد مضر هم باشه.

بعضی وقت‌ها، وقتایی که افسردگی علائم فیزیکی داره (مثل سردرد و مشکلات مرتبط با استرس)، آدم ممکنه پیش دکتر بره. اما ممکنه بعضی وقتا، حتی دکترهای خوب هم متوجه نشن که کسی افسرده است چون ممکنه فقط به علائم فیزیکی توجه کنند.

چرا آدم‌ها افسرده می‌شن؟

افسردگی فقط یه علت خاص نداره. چیزای زیادی هستن که می‌تون باعث افسردگی بشن. چیزایی مثل ژنتیک،‌ و یا زندگی کردن تو شرایط سخت خانوادگی یا اجتماعی. افسردگی می‌تونه در اثر اتفاق‌های سخت یا پراسترس زندگی به وجود بیاد. البته اینکه خود آدم هم چقد خوشبین یا بدبین باشه تو افسرده‌شدن موثره.

افسردگی توازن طبیعی موادشیمایی بدن رو به هم می‌زنه. این مواد شیمیایی که بهشون انتقال‌دهنده‌های عصبی یا نورو ترنسمیتر می‌گن، رو حال و حوصله آدم تاثیر می‌ذارن. خیلی چیزا رو ساخت و ساز انتقال‌دهنده‌های مغز تاثیر می‌ذارن، مثل نور روز و تغییر فصل، تغییر شرایط اجتماعی، اتفاق‌های مختلف زندگی و یا حتی بعضی از مشکلات پزشکی.

بعضی وقت‌ها آدما می‌تونن تاثیر بعضی از این عوامل رو روی رفتار و احساساتشون بفهمن. مثلا تو زمستونا که روزا کوتاهن و نور کمه، بعضی از آدما به نوعی افسردگی مبتلا می‌شن که بهش اختلال عاطفی فصلی (seasonal affective disorder (SAD) می‌گن.

بقیه وقتا هم آدما بدون هیچ دلیل مشخصی افسرده می‌شن. هرچند اینکه دلیل افسردگی آدما رو نمی‌دونیم به این معنی نیست که بیماری‌شون الکیه و نباید جدی گرفته بشه.

چه چیزایی به بهترشدن افسردگی کمک می‌کنه؟

افسردگی اگر توجه و مراقبت کافی بهش بشه بهتر میشه. بعضی وقت‌ها خیلی آسون‌تر از اینکه آدم فکرشو بکنه. اما اگه درمان نشه آدم وضعیتش همون جوری بد می‌مونه یا حتی می‌تونه بدتر هم بشه. واسه همینه که کسایی که افسرده می‌شن نباید صبر کنن به امید اینکه حالشون خود به خود بهتر بشه و فکر کنن اگه زمان بگذره افسردگی شون خوب می‌شه.

دوستای کسی که افسرده‌ست و کاری نمی‌کنه واسه خودش هم باید کمکش کنن. بعضی از کارایی که می‌تونه به آدم کمک کنه ایناست:

دکترا می‌تونن وضعیت سلامتی آدم رو چک کنن که ببینن آدم هیچ کدوم از مشکلات پزشکی رو که می‌تونه باعث افسردگی بشه رو داره یا نه. مثلا کم کاری تیروئید می‌تونه باعث انرژی کم و خستگی و افسردگی بشه.

علاوه بر کنترل پزشکی، مراجعه به یه روانپزشک هم می‌تونه به آدم کمک کنه. روانپزشکا می‌تونن علائم افسردگی رو تو آدم تشخیص بدن و بعدش برای درمانش برنامه‌ریزی کنن.

اگه کسی افسردگی داشته باشه صحبت کردن با روانپزشک می‌تونه خیلی بهش کمک کنه. روان‌پزشکا از راه‌های مختلفی می‌تونن به آدم کمک کنن:

درمان افسردگی شامل جلسه‌های تراپی، دارو و یا ترکیبی از هر دو می‌شه. ممکنه درمانگرا به آدم توصیه‌هایی مثل انجام ورزش روزانه، قرار گرفتن در معرض نور خورشید قرار گرفتن یا عوض کردن روش تغذیه‌ بکنن. درمانگر ممکنه به آدم یه سری تمرین برای ریلکس شدن بده که بتونه شبا خوب بخوابه. همه این کارا رو تولید انتقال‌دهنده‌های عصبی مغز تاثیر می‌ذارن.

خیلی از آدما می‌گن اینکه با والدینشون یا آدم بزرگای دیگه‌ای که بهشون اعتماد دارن، راحت صحبت کنن خیلی بهشون کمک می‌کنه. مثلا اینکه آدم بگه «من این روزا واقعا بی‌حس و حالم و فکر می‌کنم افسرده شدم» می‌تونه جمله خوبی واسه شروع صحبت باشه. اگه فکر می‌کنیم افسرده‌ایم خیلی خوبه که از مادر و پدرمون بخوایم که برامون یه وقت از یه روانپزشک بگیرن.

اگه احساس کردیم دوستمون افسرده است چی کار کنیم؟

ما بیشتر از اون که فکر می‌کنیم می‌تونیم به دوستامون کمک کنیم. اگر احساس کردیم یکی از دوستامون بعضی از علائم افسردگی رو داره می‌تونیم این کارا رو انجام بدیم:

حالا چی کار کنم؟

بهتره دوباره با مامان و بابات صحبت کنی. بهشون بگو چه احساسی داری. از اونجایی که به نظر میاد مامانت بیشتر به حرفات گوش می‌ده ممکنه بهتر باشه اول از اون شروع کنی. می‌تونی بهش بگی که در مورد افسردگی خوندی و با توجه به چیزهایی که خوندی و علائم ناراحتی خودت، فکر می‌کنی ممکنه افسرده باشی. شاید حتی بهتر باشه چند تا از مقاله‌های مربوط به افسردگی رو به مادرت هم نشون بدی که اونم بخونه.

از خانواده‌ات بخواه که برات از یه روانپزشک وقت بگیرن که ببینی اینجوری احساس بهتری پیدا می‌کنی یا نه. اگه کسی هست که احساس نزدیکی بیشتری باهاش می‌کنی، می‌تونی با اونم صحبت کنی. مثلا خواهر بزرگ‌تر یا دخترخاله‌ای که باهاش صمیمی هستی یا شاید خاله یا عمه‌ای که بیشتر بهت نزدیکه و فکر می‌کنی می‌تونه بهتر کمکت کنه.

اگه می‌بینی خانواده‌ات نمی‌تونن کمکت کنن، با مشاور مدرسه‌ات صحبت کن. مشاورها خیلی وقتا بیشتر از اونی که فکر می‌کنیم می‌تونن بهمون کمک کنن. به خصوص وقتی که این حالتت رو وظایف مربوط به مدرسه‌ات هم تاثیر گذاشته. مشاورت حتی می‌تونه بهت کمک کنه که چطوری بهتر با خانواده‌ات صحبت کنی.

منابع

http://kidshealth.org/teen/your_mind/feeling_sad/depression_query.html#cat20015

http://kidshealth.org/teen/your_mind/feeling_sad/why_depressed.html#

http://kidshealth.org/teen/your_mind/mental_health/depression.html#cat20015

از همه چیز و همه جا:

البته می‌شه خیلی قبل از اینکه این سگ سیاه بزرگ بشه جلوش رو گرفت!‌

از همه چیز و همه جا:

افسردگی همین‌طور است. معمولا وقتی فکرش را نمی‌کنی اتفاق می‌افتد. نه لزوما چاق و لاغرت می‌کند، نه پای چشم‌هات را گود می‌اندازد. شاید دیده نشود، ولی هست؛ خوب هم هست! نشسته آن تو – توی تو – و از تو چنگ می‌اندازد به جانت. مثل دیوانه‌سازهای هری پاتر نفس سردش را به تو می‌زند و روحت را می‌مکد. شاید تویی که آن بیرونی نبینی و نفهمی که این آدم از درون هیچ انگیزه‌ای برای ادامه‌ی زندگی ندارد؛ ولی آن تو یک نفر دارد می‌سپارد جان.

بگذریم چگونه و از چه راه؛ من بعد از چهار ماه از اولین تجربه‌ی افسردگی‌ام جان سالم به در بردم. با یک تفاوت با آدم قبلی: افسردگی را باور کردم. حالا دیگر آدمی نیستم که وقتی کسی از افسردگی‌اش حرف می‌زند، اولین واکنشم «برو بابا!» باشد.