آگاهی حسی – خشم

سارا و دوستش میترا توی اتاق سارا نشسته بودن. سارا یه کم حالش گرفته بود و میترا هم برای اینکه کمکش کنه مرتب ازش سوال می‌کرد؛ چی شده؟ چرا ناراحتی؟ کسی چیزی بهت گفته؟  سارا خیلی حال و حوصله نداشت که جواب سوال‌های پی در پی میترا رو بده. میترا هم دیگه بی خیال شده بود. می‌دونست که اینجور وقتها خیلی نباید به سارا گیر بده چون هرچی بیشتر ازش می پرسید سارا بی­حوصله تر می‌شد؛ خودش بعدا میومد و حرف میزد که از چی به هم ریخته. این بار ولی خیلی عجیب بود. تا همون روز صبح توی مدرسه همه چیز خوب بود و تازه کلی هم از اینکه قرار بود عصرش با هم برن خونه سارا و فیلم ببینن هیجان‌زده بودن هردوشون. اما  یکهو از سر ظهر سارا رفته بود توی خودش.

مامان سارا صداش کرد که بره میوه ها رو بیاره تو اتاق با هم بخورن. کارش تو آشپزخونه یه کم طول کشیده بود چون مامانش هم هی ازش پرسیده بود که چرا قیافه‌ش انقد تو هم رفته و اینکه با میترا دعواش شده یا نه. زشته جلوی مهمون هی اخماش تو همه. سارا جواب مامانشو چند تا درمیون داد و بالاخره از آشپزخونه اومد بیرون. با خودش فکر کرد مامانش هم راست می‌گه دیگه. میترا که گناه نکرده، اومده مهمونی هی باید اخمای سارا رو ببینه! درِ اتاق رو که باز کرد، میترا یهو یه چیزی رو زیر بالش قایم کرد. سارا جلد دفتر یادداشت روزانه‌ش رو که از گوشه بالش زده بود بیرون شناخت. میترا تو این مدتی که سارا نبود دفترش رو برداشته بود و یادداشتهای خصوصی ش رو خونده بود! یهو احساس کرد تمام تنش داره داغ میشه. هی به دفترش و بعد به میترا نگاه می کرد و نمی تونست حتی حرف بزنه. دهنش خشک شده بود و از شدت عصبانیت متوجه نبود که حتی نفس هم نمی‌کشه!

چند ثانیه سکوت بود و بعد میترا گفت “کاری نداشتم که. همینجوری می‌خواستم ببینم …” سارا بالاخره یه نفس عمیق کشید و گفت “می‌خواستی چی ببینی؟ چی کار داری که چی می‌نویسم تو دفترم؟” همینطور که اینا رو می‌گفت دستاشو مشت کرده بود و اخمش هی بیشتر گره می‌خورد.

میترا از لحن تند سارا تعجب کرده بود. دفترو گرفت سمت سارا و یواش گفت “اسناد محرمانه که نداری توش. فقط می‌خواستم ببینم چرا حالت خوب نیست! می‌خواستم کمکت کنم…”

از شنیدن “اسناد محرمانه‌ که نداری” مخ سارا سوت کشید! دفترش رو از روی تخت برداشت و با عصبانیت گذاشت توی کشوی میز تحریرش و شروع کرد به داد زدن. “لازم نکرده بفهمی. نمی خوام بفهمی اصلا. توی کار من چرا دخالت می‌کنی؟ اصلا تقصیر منه که تو رو به اتاقم راه دادم. مثلاً دوستمی؟ از تو هم باید چیزهام رو قایم کنم؟ باید به خاطر فضولی تو درِ کشوهام رو قفل کنم؟ اصلا لازم نکرده نگرانم باشی. نمی‌خوام فضولی کنی توی زندگیم”

اینها رو گفت و در حالی که نفس نفس میزد نشست روی تخت. قبل از این که نفسش جا بیاد، میترا شوکه و ناراحت بلند شد. با عجله و هول هولکی مانتوش رو پوشید و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون. سارا با صدای بسته‌شدن در یکهو حواسش جمع شد. صدای حرف زدن مامانش رو با میترا می‌شنید ولی نمی‌فهمید چی می گن. فقط متوجه شد که میترا داره گریه می‌کنه و آخرش هم صدای بسته شدن در… .

مقدمه

خشم یکی از صدها حس مختلفیه که ما آدم‌ها تجربه می‌کنیم. مثل هر احساس انسانی دیگه‌ای داشتنش طبیعیه. خیلی موقع‌ها حتی لازمه عصبانی بشیم تا بتونیم از خودمون دفاع کنیم.

بنابراین عصبانی شدن طبیعیه؛ پس چرا خیلی وقت‌ها به عنوان یه مشکل مطرح میشه و تلاش همه اینه که جلوش رو بگیرن؟ چرا باهاش مثل یک احساس مخرب برخورد میشه که همیشه باید جلوش رو گرفت؟ برای خیلی از ما پیش میاد که با خودمون فکر کنیم کاش در فلان موقعیت عصبانی نمی‌شدیم، یا اینکه انگار یک سری اتفاق‌های بد فقط به خاطر عصبانی‌شدن ما می‌افتن!
مثلاً سارا؛ تو اگر جای اون بودی عصبانی نمی‌شدی؟ به نظر میاد هرکس در موقعیتِ سارا قرار بگیره عصبانی می‌شه.

همه چیز از اونجایی خراب شد که سارا شروع کرد به داد زدن. میترا عصبانیت رو میتونه درک کنه. خودش تا حالا بارها عصبانی شده. پس چرا در اون لحظه همه چیز اونطور بد پیش رفت؟
همه چیز توی اون چند ثانیه‌ای اتفاق افتاد که سارا کنترلش رو از دست داد.

درسته که خشمگین ‌شدن طبیعی و حتی لازمه، اما مثل هر احساس انسانی دیگه‌ای، بروزش میتونه به شکل مخربی اتفاق بیفته. شاید بهتر باشه به جای این که سعی کنیم هیچ وقت عصبانی نشیم، سعی کنیم یاد بگیریم چطور با وجود عصبانیت کنترلمون رو از دست ندیم.

از کجا بفهمیم عصبانی هستیم؟

بدن ما معمولاً خیلی زود نسبت به خشم واکنش نشون می‌ده و با این نشونه‌ها بهمون اخطار می‌ده که تو وضعیت “عصبانیت” هستیم (از این به بعد اسمش رو میذاریم “وضعیت قرمز”). طبعا این نشونه­ها برای آدم‌های مختلف متفاوته و شاید روی بدن تو تاثیری بذاره که اینجا نوشته نشده. اما رایج‌ترین واکنش‌ها اینها هستن:

مدیریت خشم و سرکوب خشم

برای مواجهه با وضعیت قرمز دو تا حالت کلی وجود داره. اسم این دو حالت رو می‌ذاریم “مدیریت خشم” و “سرکوب خشم” . خیلی از آدم‌ها “کنترل خشم” رو به معنی سرکوب کردنش تصور میکنن. توی وضعیت قرمز سعی می‌کنن احساسشون رو بروز ندن و با هیچ کس هم درباره‌اش صحبت نکنن. تمام عصبانیتشون رو میریزن توی خودشون.

اما واقعیت اینه که پنهان کردن احساساتمون هیچ وقت ما رو از دستشون خلاص نمی‌کنه. سرکوب خشم توی طولانی مدت به جسم و روان آدم آسیب می‌زنه. ممکنه دچار سردردها و معده ‌دردهای عصبی بشیم، یا به انواعی از افسردگی دچار بشیم و برای تخلیه‌ی احساسمون دست به کارهای خطرناکی بزنیم. گاهی وقت‌ها ممکنه ظرفیتمون پر بشه و شبیه یه زودپز که درش رو به موقع باز نمیکنی با یک تلنگر منفجر بشیم. اون وقت ممکنه ترکش این انفجار به آدم‌هایی بخوره که دوستشون داریم و واقعا مستحق عصبانیت ما نیستن. تا حالا شده از چیزی عصبانی باشی و اون رو سرِ  یک نفر دیگه خالی کنی؟

“مدیریت خشم” یعنی اینکه بتونیم خشممون رو بپذیریم و از راه‌هایی تخلیه‌اش کنیم که به خودمون و دیگران آسیب نزنه. یعنی یاد بگیریم که اجازه ندیم عصبانیت روی تصمیم‌گیری‌هامون تأثیر بگذاره و بتونیم تحیلیلش کنیم و دلایلش رو بفهمیم. نتیجه‌ی این مدیریت کردن خشم اینه که می‌تونیم بعد از عبور از اون موقعیت، یه کار معقول براش بکنیم؛ هم برای اینکه جلوی تکرارش رو بگیریم، و هم برای بهتر کردن احساس خودمون و احساس بقیه کسانی که توی اون موقعیت بودن. در بخش راهکارهای کلی بیشتر راجع به بعد از وضعیت قرمز حرف می‌زنیم.

راهکارهای لحظه‌ای

در اون لحظه‌ای که عصبانیت بهمون هجوم میاره چیکار باید بکنیم؟ سختگیرانه‌ست که  از خودمون انتظار داشته باشیم که توی اون موقعیت منطقی فکر کنیم، چون تحت فشار احساسات شدید هستیم. پس چیکار کنیم که قبل از فکر کردن و تصمیم گرفتن منفجر نشیم؟! این‌ها راهکارهایی هستن که اگر در ذهنمون داشته باشیم، می‌تونیم موقع شروع وضعیت قرمز ازشون استفاده کنیم.

هدف مشترک همه‌ این راهکارهای لحظه‌ای، این دو تا نکته است:

  1. با سرعت آرامش رو به بدن و ذهنت برگردونی.
  2. انرژی زیادی که درونت ایجاد شده رو از یک راه بی خطر تخلیه کنی.

هرکسی می‌تونه راهکارهای شخصی خودش رو برای رسیدن به این دو تا هدف داشته باشه. فقط باید مراقب باشیم که به خودمون و دیگران آسیب نزنیم و به پیامدهای واکنش­هامون هم فکر کنیم. واکنش لحظه‌ای ما چه تاثیری روی خودمون و روی آدمهایی که دوستشون داریم و روی بقیه‌ای که درگیر این موقعیت هستن می‌ذاره؟

راهکارهای کلی

بعد از اینکه تونستیم در لحظه به خودمون مسلط بشیم و از موقعیت عبور کردیم، وقت فکر کردنه:

 

 

به این جور فکر کردن راجع به موقعیت‌هایی که ازشون گذشته­ایم می‌گن فکر کردنِ “بازتابی”. شبیه نقد کردنِ خودت می‌مونه. این که برگردی عقب و اجزای واکنش‌هات، فکرهات، قضاوت‌هات و حس‌هات رو بسنجی. تفکر بازتابی نه فقط بعد از وضعیت قرمزِ خشم، که توی هر موقعیتی که آدم یه تصمیم گیری یا یک قضاوت می‌کنه لازمه. از طریق این طوری فکر کردن به رفتارهامونه که می‌تونیم از تجربه‌هامون نتیجه‌گیری بکنیم. وگرنه تجربه‌ای که بهش فکر نکنی و فقط اتفاق بیفته، چیزی بهمون یاد نمی‌ده.

موقعیت‌های خاص

گاهی پیش میاد که یک نفر انقدر تحت فشار عصبانیت قرار بگیره که با هیچ راهی نتونه به خودش مسلط بشه. ممکنه توی یه موقعیت خیلی تنش‌زا کسی حس کنه که نمی‌تونه رفتارش رو کنترل کنه و ببینه که ممکنه به بقیه یا حتی خودش آسیبی بزنه.
اگر خودت رو توی یه موقعیت اینطوری دیدی، سریعاً موقعیتی که توش هستی رو ترک کن. خیلی زود خودت رو به یک بزرگتر برسون. خواهر یا برادر، پدر یا مادر، معلم، یا هر بزرگتر قابل اعتماد دیگه. وقتی از شدت عصبانیت مغزمون درست کار نمی کنه، حضور یه نفر که به خودش مسلطه چیز خیلی مفیدیه. حتی اگر نتونه در اون لحظه آروممون کنه، می‌تونه جلوی واکنش‌های شدیدمون رو بگیره تا زمانی که خودمون آروم بشیم و بتونیم فکر کنیم.

در آخر

مدیریت خشم هم مثل هر مهارت‌ دیگه­ای یادگرفتنیه. هیچ کدوم از ما از بدو تولد بلد نیستیم احساساتمون رو مدیریت کنیم. تازه توی سنین بلوغه که این آگاهی رو نسبت به حس‌هامون پیدا می‌کنیم. بعضیها راحت یادش می گیرن و راحت بهش عادت می کنن، بعضی‌ها باید بیشتر روش انرژی بذارن و بیشتر تمرین کنن.  اگر تو هم توی دسته دوم هستی و الان داری با مدیریت خشمت سر و کله می زنی، یادت باشه که تازه‌ شروع کردی. به خودت فرصت اشتباه کردن بده. با هر اشتباه خودت رو سرزنش نکن و از دست خودت عصبانی نشو.
شاید قبلاً هیچ وقت لازم نمیشد به احساست و واکنشهات اینهمه فکر کنی. اصلا لازم نمی شد بیای یه متن بخونی راجع به راه برخورد با احساساست. ولی سن بلوغ سن آگاه ‌شدن از چیزهاییه که توی سرمون و دلمون میگذره. این هم مثل همه‌ آگاهیهای دیگه با خودش مسئولیت میاره. حالا که داری این توانایی رو به دست میاری که احساسات خودت رو درک کنی ، مسئولی که راه مدیریتشون رو هم یاد بگیری.

سارا به دفترش خیره شده بود و فکر می‌کرد آیا واقعا انقدر مهم بود؟ سعی کرد یادش بیاد دقیقا چی شده و چرا عصبانی شده؟ فکر کرد “حالا لازم بود اونطوری داد و بیداد کنم؟” ولی بعد یاد لحظه قاطی کردنش افتاد. باز فکر کرد که “خب نمی‌تونست به جای اون حرفها یه معذرت خواهی ساده بکنه؟ بعد تازه مگه صد بار نگفته بودم بدم میاد کسی بی اجازه به دفترم دست بزنه؟” بعد دوباره سعی کرد یادش بیاد دقیقا موقع عصبانیت چیا گفته. “مثلا دوستمی؟” رو که یادش افتاد بغضش گرفت. جدّا حرف بدی زده بود! باز فکر کرد «اونم نباید حق به جانب می‌گفت اسناد محرمانه‌ای که نداری!‌ اصلا اگر این رو نمی‌گفت شاید من اینقدر عصبانی نمی‌شدم»؛ بعد با خودش گفت «الان یعنی من برم معذرت‌خواهی کنم با این که اون اول دفتر منو برداشته و بی اجازه خونده؟ واقعا؟»
تهِ ته ذهنش می‌دونست که باید بره و با میترا در مورد ماجرای دفتر خاطرات حرف بزنه. می‌دونست که میترا براش مهمتر از اونه که به این راحتی بی‌خیالِ دوستیشون بشه. اون اصلا فرصت نداد که میترا معذرت‌خواهی کنه. یکهو حرفایی زد که اونم ناراحت شد. سرش هنوز از فشاری که بهش اومده بود درد می‌کرد. چراغ رو خاموش کرد و رفت زیر پتو. فردا توی مدرسه یک روز کامل وقت داشت تا با میترا صحبت کنه. تازه باید با هم قرار یه روز دیگه رو برای فیلم‌دیدن بذارن.

توصیف داستانی.