چه حسیه چه حالیه؟

این چه حسیه چه حالیه…!

عصبی و کلافه سرش رو بین دستاش گرفته بود و به امروزش فکر می‌کرد. راه‌به‌راه بی‌دلیل با مامانش دعوا کرده بود؛ حتی وقتی برای ناهار صداش زده بود، با عصبانیتِ زیاد گفته بود: «من ناهار ن‍ِ…می…خوام!!!!!!» مامانش هم که اصلاً این رفتارها براش پذیرفتنی نبود، هر دفعه تند جوابش رو داده بود. الان هم که آخر شبه، با هم قهرن. لعنت به این روز جمعه بابا! اصلا همه‌اش تقصیر این غروبِ دلگیر و مسخره‌ی جمعه‌است….

هرچند که دیروز هم پنجشنبه‌ی غیردلگیر و قشنگ بود؛ اما راه‌به‌راه سر هرچی می‌زد زیر گریه!! این وضعش بود دیگه؟ یه روز خوشحال و خرم بود یه روز غمگین یه روز عصبانی….

معلوم نبوود چش شده: «شاید به خطر مدرسه‌ی جدیده؟ یا شاید دارم پریود می‌شم؟ شایدم کلاً خل شدم و خودم خبر ندارم!» اینا فکرایی بود که مدام تو سرش می‌چرخید.

هیچ‌وقت شده احساس کنی بیشتر اوقات تقریباً بدون هیچ دلیلی تندمزاج و کج‌خلقی؟ یا اینکه یهو احساس می‌کنی بی‌حس‌وحالی؟ اونم بدون دلیل خاصی؟ اینکه آدم هی بین ناراحتی و عصبانیت و حس‌های دیگه حرکت کنه بین نوجوونا خیلی زیاده. ولی خب چرا ما عین یه چرخ و فلک بین این حس‌ها می‌چرخیم؟

یه جوابی که می‌شه به این سوال داد سروکله‌زدن با تغییرات و فشارهای دائمیه. ممکنه به خاطر این باشه که ما رفتیم یه مدرسه جدید و از دوستای قدیمی‌مون جدا شدیم و دیگه اونا رو مثل قبل نمی‌بینیم. سیستم جدید مدرسه جدید و تلاش ما برای اینکه نمره خوب بگیریم یا اینکه تو کلاس‌های فوق برنامه از بقیه بهتر باشیم هم می‌تونه باعث این تغییرات حس و حال ما بشه. همون وضعیتی که باعث می‌شه فکر کنیم که هیچ‌وقت، وقت کافی برای انجام کارامون نداریم.

کلا نوجوونی سخته!‌

نوجوون‌بودن رسماً یعنی سر‌وکله‌زدن با هویت و تصویری که از خودمون داریم. اینکه دوستامون ما رو قبول داشته باشن و تو جمعشون ما رو راه بدن، خیلی برامون مهمه. تو این دوران ممکنه برای اولین‌بار این حس رو پیدا کنیم که از مامان و بابا و بقیه اعضای خونواده‌مون دور افتادیم و دیگه باهاشون اون حس نزدیکی قبلی رو نداشته باشیم. ممکنه این حس رو تجربه کنیم که دوست داریم به حال خودمون باشیم و تصمیم‌های خودمون رو بگیریم؛ اما از طرفی ممکنه بعضی وقت‌ها همین چیزا هم از تحملمون خارج باشه و بهمون حس تنهایی بده.

این وضعیت یه وقتایی هیجان‌انگیز و باحاله اما یه وقتای دیگه‌ای هم ما رو گیج و سردرگم می‌کنه. گذر از بچگی به بلوغ و واردشدن به دنیای آدم بزرگا ممکنه یه‌کم هم برای خود ما، هم برای خانواده‌هامون زمان ببره تا باهاش احساس راحتی کنیم.

یه دلیل مهم دیگه برای این تغییر حس و حال بیولوژی بدنمونه! وقتی دوره بلوغ شروع می‌شه، بدن ما شروع به ترشح هورمون‌های جنسی می‌کنه. برای بدن دخترها استروژن و پروژسترون و برای بدن پسرها تستوسترون. این هورمون‌ها باعث تغییرات فیزیکی بدن می‌شن. ولی همین هورمون‌ها تو بعضی از آدم‌ها باعث تغییرات احساسی هم می‌شن. تغییرات روحی‌ای که بعضی وقتا از کنترل آدم خارج می‌شه. (اینجا می‌شه اطلاعات بیشتری از تغییرات هورمونی زمان بلوغ خوند)

اینکه بدونیم تقریبا همه آدم‌ها تو دوره بلوغ و نوجوونی‌شون این تغییر حس و حال رو تجربه می‌کنن یه کم کار ما رو راحت‌تر می‌کنه. حداقل تحمل این وضعیت برامون راحت‌تره.

اون وقتایی که فقط یه تغییر ساده نیست!

احساس تندمزاجی و کج‌خلقی یا زود از کوره در رفتن می‌تونه از نشونه‌های افسردگی یا اضطراب باشه.

خیلی از مردم فکر می‌کنند افسردگی مثل ناراحت بودنه در حالی که افسردگی می‌تونه همراه حالت‌هایی مثل عصبانیت، کم‌تحمل‌بودن و حتی بی‌خیالی باشه.

اینجا بیشتر در مورد افسردگی توضیح دادیم. شاید بد نباشه اگه حس و حالمون بیش از حالت عادی تغییر می‌کنه یه نگاهی هم به اینا بندازیم!

چی کارش کنم؟!

بعضی از کارایی که می‌تونیم بکنیم که یه کم تحمل این تغییر روحیه و حس و حال برامون راحت‌تر بشه اینا هستن:

همه‌ی نوجوون‌ها این تغییر حس و حال رو تجربه نمی‌کنند؛ اما این وضعیت واسه خیلی از اونا پیش میاد.